#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_154

ـ جانم پسرم...

ـ بی زحمت میشه یه سینی غذا اماده کنین ببرم بالا؟...

زکیه بلند شدو با هول اومد طرفم...

_ داداش میخواین من ببرم؟

جدی نگاه کردم..لبش رو گزید و بی حرف نشست سر جاش....

هنوز همون یاسر بودم که فقط با نگاه منظورشو میرسوند....

حاج مامان سینی رو اماده کرد و داد دستم...

از اشپزخونه زدم بیرون.نگاهم به نگاه حاج بابا گره خورد...نگاهش کشیده شد پایین و به سینی دستم گره خورد...کمی مکث کرد و بعدش بدون اینکه نگاهم کنه سرشو برگردوند و مشغول خوندن قران شد.....هنوز از دستم ناراحت بود...!

بدون معطلی راه پله ها رو بالا رفتم...پشت در نفسی گرفتم....

دو تا تقه به در زدم و منتظر موندم....ایستادم اما خبری نشد...اینبار محکمتر زدم....اما انگار قصد باز کردن ردو نداشت....به اندازه ی کافی راه اومده بودم کمی جدیت به جایی برنمیخورد...!

دستگیره ی درو کشیدم پایین و وارد واحدکم شدم....خودم رو اماده کردم تا دعوای دوم امشب رو راه بندازم اما حجم مچاله شده ی وسط پذیرایی باعث شد از بیهوده بودن افکارم مطمئن بشم....

سینی رو روی میز اپن رها کردم و از توی اتاق پت و بالشت اوردم...بالشت رو کنار سرش و پتو هم روش انداختم....

بی حرف و اروم از واحد اومدم بیرون...

به اندازه ی کافی امشب گرد و خاک راه انداخته بودیم.....!

***

"غوغا"

چشمام رو باز کردم ...دوست داشتم این باریکه ی نور افتاده توی خونه رو با کشیدن پرده قطع بشه...!

برگشتم و نگاهی به ساعت کردم..8.30 بود.../!

با یاد اوریه دیشب باز اعصابم بهم ریخت....بلند شدمو راه دستشویی رو پیش گرفتم...نگاهم به پتو و بالشت موند ولی اهمییتی ندادم...!

در واحد رو بستم و از راه پله ها سرازیر شدم...مهم نبود بازم اتفاق دیشب می افتاد...مهم این بود که باید جدی حرفامو میزدم ...

نگاهی توی خونه انداختم...کسی نبود...!

حدس زدم باید روی تخت سنتیه بیرون توی حیاط باشن...صندلهایی رو که همرام بود دم در سالن پوشیدمو داخل حیاط رفتم...


romangram.com | @romangram_com