#من_یا_اون_پارت_240
خندیدم و یه نگاه به سر تا پاش کردم... کت و شلوار مشکی پیرهن جذب سفید با یه کروات باریک مشکی... گفتم:
-نه که تو نشدیــــــــــ ـــــــــ ــــي!!!
خندید و دستمو گرفت و رفتیم سمت ماشین. درو برام باز کرد و کمکم کرد سوار بشم... بعدشم پایین لباسمو درست کرد و درو بست و رفت سمت خودش نشست و راه افتادیم به طرفباغ... ماشین فیلمبرداره هم کنارمون میومد و بهمون میگفت چیکار کنیم... به من میگفت برای دوربین دست تکون بدم و متین هم باید با یه لبخند نگام میکرد. وقتی که گفت بوس بفرستم برای دوربین متین نذاشت و گفت دیگه کافیه!! راست میگفت خوب!! به خاطر یه فیلم باید واسه یه پسر غریبه بوس میفرستادم؟؟!! دیگه چــــــــــــــ ــی؟؟؟؟ !!!
رسیدنمو توی باغ و تشویق و سلام و علیک و خطبه ی عقد و بله گفتنم و عسل گذاشتن دهن همدیگهخیلی زود گذشت... حسی که وقتی میخواستم بله رو بگم داشتم عالی بود... هیچ جوری نمیشه توصیفش کرد... فقط باید خودت توی اون شرایط قرار بگیری ( ایشــــــــــــــــــ ــالا!! ) عسلم که دیگه هیچی... عالی بوووود... تو عمرم این همه عسل خوردم اما انگار این یکی مزه ش فرق میکرد!! طعم زندگی و عشق میداد! عالی بود...
آهنگ پخش شد و همه مثل مور و ملخ ریختن وسط و من و متین هم یکمی با هم رقصیدیم تا رسیدیم به اون قسمتی که من دوستش داشتم... رقص مخصوص من و آقامون!! که کلی با هم تمرین کرده بودیم و فوق العاده بود... آهنگی که باهاش تمرین کرده بودیم رو دادم به دی جی و گفتم برامون بذاره. همه دورمون حلقه زدن. متین دست راستش پشت شونه ی من بود و دست چپ من روی شونه ی پت و پهنش بود! دست رستم هم توی دست چپ متین بود... آروم شروع کردیم به رقصیدن... دستو گرفت و ازش یکمی دور شدم... یه دور چرخیدم دور خودم و دست متین رو پیچوندم دور کمرم و چرخیدم و رفتم توی بغلش!! با ریتم آهنگ از آغوشش بیرون اومدم و دوباره محکم به هم چسبیدیم و به حالت اولمون در اومدیم. دوباره ازش فاصله گرفتم و دو تا دستامو بردم بالا و متین دو تا دستاشو گذاشت روی کمرم و منو چرخوند و کمرم رو محکم گرفت و خمم کرد... دستامو دور گردنش پیچیدم و بلند شدم. عقب عقب رفتم و دستمو از روی گردنش سر دادم پایین و ازش جدا شدم و روی نوک پا چند دور چرخیدم و یه دستمو کنارم باز کردم و دست دیگه م رو بردم بالا. متین از پشت بغلم کرد و دست راستشو گذاشت رو شکمم! منم دست راستمو گذاشتم روی دستش و اونم با دست چپش دست چپمو گرفت و یکمی رقصیدیم به اون حالت و یعد دوباره دست چپمو چرخوند و وقتی برگشتم توی یه حرکت منو از جا کند و یه دور توی هوا چرخوند و گذاشتم روی زمین... صدای دست و سوت جمعیت داشت گوشامو کر میکرد اما هنوز یه قسمتش مونده بود. متین دستمو برد بالا و نوک انگشتمو گرفت و منم خیلی خیلی تند تند حدود 6،7 دور، دور خودم چرخیدم و با ریتم پایانی آهنگ متین منو محکم چسبودن به خودش!! دیگه تموم شد... اینم از رقص دو نفره ای که کلی تمرین کرده بودیمش! همه هم ازش تعریف کردن... مجلس عروسی خیلی خوب برگزار شد و منو متین برای هم شدیم... تا ابد...
فصل هشتم (فصل آخر)
-مامااااان...ماماااااان..
من: جانم عزیزم؟؟
-من گرسنه مه...
یه نگاه به صورت معصومش کردم... لباش عین لبای خودم بود... پوستش مثل پوست خودم سفید بود... حالت چشمام مثل خودم بود!! بینی کوچولوش مثله مال خودم بود!! فقط استخون بندی و قد بلندش به باباش رفته بود و چشمای نازش... سورمه ای!! با ذوق گفتم:
-قربون ستایش خانوم برم من. بیا عزیزم... بیا اینجا تا بهت غذا بدم...
دختر خوشگل 5 ساله م دنبالم اومد و توی آشپزخونه نشست پشت میزو مشغول غذا خوردن شد...با لذت بهش نگاه کردم... شده بود یه چیز عجیب برای همه! با پیانو زدنش همه رو تا مرز سکته میبرد از تعجب!! کارش عالی بود...بهتر از من که نه ولی کمتر از منم نبود... حسابی مشغول آماده کردن شام بود که یه صدایی از بیرون آشپزخونه شنیدم... صدا کم کم بلند تر شد و در نهایت صدای قشنگ متین به گوشم رسید:
توی دلم جز عشق تو علاقه ای رواج نیست
انقد هوامو داری که اکسیژن احتیاج نیست
romangram.com | @romangram_com