#من_یا_اون_پارت_233


من: آره ه ه ... خیــــــــــلی...

-منم تو رو دوست دارم!!

با مشت آروم زدم به بازوشو گفتم:

-دیوونه...!!

متین: چراااا؟؟ چون تو رو دوست دارم؟؟

متکای روی تختو برداشتم و زدم تو کله ش!!! گفتم:

-بیا بگیر بخواب متــــــــــــــــین... خسته ای...!!

متین: آی گفتــــــــــی... آدم از راه برسه بغل زنش بخواااابه!! وای چه کیفی میده...

-نه دیگه نشد!! من الان میخوام برم پایین یکمی پیش مامان اینا بشینم یه چیزی هم بخورم بعد میام میخوابم...!!

متین: اِ؟؟؟ زرنگی؟؟ باشه برو... منم میرم یه دوش میگیرم تا تو بیای!

خندیدم و روی دستم بوس کردم و فوت کردم براش! روی تخت نیم خیز شد و گفت:

-برو... برو دلبری نکن!!!!!! میام گازت میگیرمااااااااااااااااا!!!

خندیدم و سریع از در رفتم بیرون و رفتم پایین پیش مامان اینا! ماشالا اصلا احساس خستگی مستگی هم نمیکنن!!رامتین نشسته بود و سر به سر سورن و هلن میذاشت همه رو میخندوند!! کنار مامان نشستم و نگاشون کردم... ترنم که بلند بلند میخندید و آبان هم با لذت نگاش میکرد... یهو رامتین گفت:


romangram.com | @romangram_com