#من_یا_اون_پارت_196
-به به ... سلام... عروس خانم!!
من: مامان...
و سرم رو انداختم پایین. مامان دستشو آورد گذاشت زیر چونه م و سرم رو بلند کرد و به چشمام خیره شد و گفت:
-هنوزم مثل اون موقع دوستش داری؟
سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم... الان این زنی که جلوم بود مادرم نبود. بهترین دوستم بود. خودش خواسته بود که هر وقت برامون مشکلی پیش اومد روی مامان به عنوان یه دوست خوب حساب کنیم. مامان لبخند زد و گفت:
-پسر خوبیه... خانواده ی متشخصی هم داره... حالا که تو هم اونو دوست داری بهتره بری و خودتو برای شب آماده کنی...
من: شب؟؟ مگه شب چه خبره؟
-من و سارا (مامان متین) تصمیم گرفتیم که امشب بیان خواستگاریت... بالاخره رسمه و باید اجرا بشه... متوجه هستی که؟؟
من: بله چشم... من آماده میشم...
خندیدم و ادامه دادم:
-چه بامزه!! الان نامزدم داره میاد خواستگاریم!!
مامان هم مثل همیشه لبخند زد و گفت:
-صبحانه تو بخور کم حرف بزن!!
با اشتها یه صبحانه ی کامل خوردم و رفتم طبقه ی بالا توی اتاقم و یه کمی با لیندا صحبت کردم و براش به طور خلاصه جریان خواستگاری امشب رو گفتم ولی حرفی از دیشب و کنسرت نزدم. اینکه متین جلوی اون همه آدم بهم پیشنهاد ازدواج داده!! داشتم صحبت میکردم که گوشیم زنگ خورد... نسیم بود! به لیندا گفتم:
romangram.com | @romangram_com