#من_یا_اون_پارت_195


وااای خدای من قلبم داشت میومد تو دهنم... یعنی کی میتونه باشه؟؟؟ (شما چی فکر میکنید؟؟ خب... همین جا فعلا قسمت امشب تموم میشه... تا فرداشب و یه قسمت دیگه از رمان «من یا اون؟» خدا نگهدار!! دیدید تو این فیلما جای حساسش یا آگهی پخش میکنن یا تموم میشه؟؟ واه واه انقد بدم میااااد!! خب دیگه برید به ادامه ی رمان برسید... مایع ظرف شوییه پرسیل!!!!!! J)

متین برگشت سمتم و بهم لبخند زد... اومد جلوم ایستاد و دستشو به سمتم گرفت و گفت:

-خانم تبسم امیری...

همه شروع کردن به دست زدن!! با همون لبخند نشست روی زمین!! زانوی پای چپش روی زمین بود و کف پای راستش هم روی زمین قرار داشت! از داخل جیب کتش یه جعبه ی مخمل سورمه ای درآورد و گرفت جلوی صورتم و بازش کرد... یه حلقه بود!! یه حلقه ی ساده که فقط روش یه نگین کار شده بود... احتمال زیاد طلای سفید بود... با همون لبخندش گفت:

-با من ازدواج میکنی؟؟

با چشمای گشاد شده نگاهم بین صورتش و حلقه در نوسان بود و صداش توی گوشم میپیچید!! به هیچ عنوان نمیتونستم تعجبمو کنترل کنم... فقط برگشتم و به مامان و سارا جون که کنار هم نشسته بودن نگاه کردم... هردو با لبخند و نگام میکردن و با ذوق دست میزدن...!! مامان لبخندی بهم زد که نشونه ی رضایتش بود... سرم رو انداختم پایین و آروم گفتم:

-بله...

سالن رفت روی هوا!! اول نفهمیدم چه طوری جوابمو شنیدن اما بعدش متوجه شدم که متین میکروفون رو جلوی صورتم نگه داشته بوده! متین با لبخند حلقه رو از جعبه در اورد و گرفتش جلوی صورتم و با چشم به دستم اشاره کرد و گفت:

-دستتو بیار جلو...

آروم دست چپمو بردم جلو و اونم خیلی ریلکس حلقه رو وارد انگشتم کرد... صدای دست و سوت بلند شد!!

و به این ترتیب من رسما شدم نامزد متین خالقی!!!

*****

چشمامو باز کردم و به اطرافم نگاه کردم... مثل همیشه اتاقم! مامان خیلی بدش میومد که جای دیگه ای بخوابیم... میگفت خودتون خونه دارید پس همیشه باید توی خونه ی خودتون بخوابید. دستمو آوردم بالا و خواستم چشمامو فشار بدم که با دیدن حلقه توی دستم تقریبا کپ کردم! این دیگه چیه؟؟ آهــــــــاااااااا... یادم اومد... متین! لبخندی زدم و از جام بلند شدم و تختمو مرتب کردم... دوست نداشتم حتی این کارو هم خدمتکارا برام انجام بدن... این یکی وظیفه ی خودم بود. موهامو جمع کردم و لباس خوابمو در آوردم و یه تیشرت و شلوار یشمی و مرتب پوشیدم و موهامو شونه کردم و یه تیکه شو جمع کردم و بقیه رو ریختم دورم و رفتم پایین. مثل همیشه مامان نشسته بود سر میز صبحانه و روزنامه ای هم دستش بود و میخوند. سلام کردم که با لبخند سرش رو آورد بالا و گفت:


romangram.com | @romangram_com