#من_تو_او_دیگری_پارت_282
********
با دیدن افسانه دران لباس سفید وبا شکوف فکرکرد واقعا زمان خیلی زود میگذرد.
این افسانه آنی نبود که از جوش ها و با دبینی اش شاکی بود ...
این دختر که مثل پرنسس ها باوقار وارام رو به رویش ایستاده بود کسی نبود که بخاطر نمره ی چهار و بیست و پنج صدم فیزیک از ترس دعوای پدر گریه کند...
با حس تر شدن پلکش سرش را تکان داد وافسانه گفت: خوب شدم؟
ارمیتا فکر کرد بی نظیر شده است.
با این حال حرفش با صدای تلفن افسانه در دهانش ماسید.
مرصاد پشت خط بود.
بعد از یک مکالمه ی پنج دقیقه ای افسانه با قیافه ای دمغ گفت: کار من زود تموم شد کار اون هنوز مونده ... وبا لحنی حرصی گفت: بخدا زیر ابروهاشو بردارن سر سفره میگم نه ...
ارمیتا بلند زیر خنده زد ...
با صدای ایفون ... و همزمان سینی اسپندی که شیدا و مهربان دور سر افسانه می چرخاندند . ارمیتا بار اخر خودش را در اینه دید.
موهای بلوندش بالای سرش جمع کرده بودند و بقیه به حالت جعد دار وشلوغ اطراف شانه هایش ازاد رها بودند.
ست جواهر برلیان زیبایی هم انداخته بود.
این را با جمع سودهای شرکت پارسال خریده بود. نفس عمیقی کشید ... امروز عروسی خواهرش بود!
با ان پیراهن دکلته سیاه که تا وسط های ران پایش بلندی اش بود هیچ حس معذبی نداشت.
مانتویش را روی پیراهنش پوشید و تصمیم گرفت برای خراب نشدن موهایش شال سرش نکند.
با دیدن اتومبیل برانوش که گل زده بود و او هم در ان کت وشلوار با سلیقه ی خودش کنارش ایستاده بود.
قبل از انکه فکر کند او زیادی جذاب شده است بخصوص کم سن وسال ...
برانوش سوتی زد وگفت: احوال زن داداش...
افسانه خندید وگفت: تو هم خوب دامادی میشی ها ... حالا مرصاد کجاست؟
برانوش: میاد ... گفت شما رو برسونم باغ ... خودشم میاد ... کارتون زود تموم شد...
افسانه :اره ... حالا خوشگل شدم؟
برانوش: بله ... مگه میشه زن داداش ما زشت باشه ... و رو به شیدا و مهربان گفت: بفرمایید مازیار پشت سرمونه اون شما رو میرسونه ...
قبل از انکه بفهمد برانوش چرا چپ چپ نگاهش کرد و هیچ تعریفی نکرد افسانه در عقب را باز کرد و ارمیتا ناچارا جلو نشست.
برانوش ضبط را روشن کرد.
romangram.com | @romangram_com