#من_تو_او_دیگری_پارت_245

برانوش ابروهایش را بالا داد وگفت: چی؟

ارمیتا: برانوش... تو نمیتونی بچه ای و بزرگ کنی که از مادرش متنفری... از خودش متنفری...

برانوش :از خودش متنفر نیستم....

ارمیتا بلند گفت:هستی... ازش متنفری... اون داره بزرگ میشه... تو داری داغون میکنی خودتو.. اونو.. این رشته ی اتصال بین تو ولادنه ... اگر میخوای با لادن باشی ... اون یه زن شوهرداره ... مدارک تمام لحظاتی که با تو نگذرونده رو داری ولی... برانوش تو نمیتونی بچه ی چنین زنی وبزرگ کنی...

ارمیتا: برانوش... تو نمیتونی بچه ای و بزرگ کنی که از مادرش متنفری... از خودش متنفری...

برانوش :از خودش متنفر نیستم....

ارمیتا بلند گفت:هستی... ازش متنفری... اون داره بزرگ میشه... تو داری داغون میکنی خودتو.. اونو.. این رشته ی اتصال بین تو ولادنه ... اگر میخوای با لادن باشی ... اون یه زن شوهرداره ... مدارک تمام لحظاتی که با تو نگذرونده رو داری ولی... برانوش تو نمیتونی بچه ی چنین زنی وبزرگ کنی...

برانوش :بانو تونست...

ارمیتا:بانو فرق میکنه ... تو مادر نداشتی اون فوت شده بود... پدرت بود ... احساسات زنونه فرق میکنن... نگین 9 سالش بشه دیگه بهش محرم نیستی... دیگه نمیتونی بهش دست بزنی... مثل یه پدر بب*و*سیش... ب*غ*لش کنی... بهش محبت کنی... نگین به تو محرم نیست... بزرگتر بشه بفهمه چطوری اونو از مادر وپدر واقعیش جدا کردی داغون میشه ... تو همین الانشم وجودش برات مهم نیست ... بهت میگه بابا اذیت میشی .... وقتی می بینی داره به راه افتادن میفته اذیت میشی... وقتی پدرش نیستی ...وقتی هیچ نسبتی باهاش نداری... برای چی میخوای رشته ای که به لادن وصل میشه رو پیش خودت نگهش داری؟؟؟ حتی اگر میخوای پیش لادن برگردی این راهش نیست... دور نگه داشتن یه بچه از پدر ومادرش ... هرچقدر هم که اونها نادرست باشن ... بازم درست نیست برانوش...

برانوش پوفی کشید و لبه ی بام نشست... ارمیتا جلویش ایستاد. تازه هم قد شده بودند ...

ارمیتا اهسته گفت:مگه دلت نمیخواد یه زندگی ساده و اروم داشته باشی؟مگه نمیخوای تا ابد ارامش داشته باشی... نگین وخانواده اش ازت سلب اسایش میکنن... تا اخر عمر هر وقت به نگین نگاه کنی یاد لادن میفتی... اون بچه باید خانواده بالای سرش باشه... بعدشم تو مگه میخوای تا اخر عمرت مجرد باشی؟ پس فردا از یه دختر تقاضای ازدواج کنی ممکنه نگین وقبول نکنه... حتی اگر هیچ وقت نفهمه نگین به تو هم هیچ ربطی نداره...

دستهایش را جلو برد ... به ارامی روی سرشانه های برانوش گذاشت وگفت: من میتونم بفهمم گذشته چقدر تلخه ... میتونم درک کنم چقدر بده ادم همه ی حساساتشو پای یه نفری بریزه که هیچ ارزشی نداره... ولی ادما همیشه وقت دوباره از نو شروع کردن و ندارن ... برانوش فرصت ها خیلی کوتاهن ... تو تا ابد همیشه جوون و شاداب نمی مونی... تا ابد این خاطرات اینقدر پررنگ نیستن که با هر بار یاد اوریشون اینقدربهم بریزی...

برانوش نفس عمیقی کشید و گفت: من فقط به نقطه اشتراک خودم ونگین فکر میکنم ...

ارمیتا صریح گفت:یعنی تو هم مثل نگین نا مشروعی؟

برانوش با حرص گفت: نه ... پدرم قبلش مادرمو صیغه کرد ...ولی...

ارمیتا: لادن وبخشیدی؟

برانوش: نه ...





برانوش با حرص گفت: نه ... پدرم قبلش مادرمو صیغه کرد ...ولی...

ارمیتا: لادن وبخشیدی؟

برانوش: نه ...

ارمیتا:ولی بخشیدی...

برانوش نگاهش کرد و ارمیتا گفت:تو روح بخشنده ای داری... اگر نبودی کار رو می کشیدی دادگاه و سروصدا به پا می شد اما تو چی کار کردی....فقط طلاقش دادی و قضیه رو بستی ... ولی نگه داشتن نگین ... تو نمیتونی پست باشی که از یه بچه ی معصوم انتقام بگیری... تو بزرگتر از اونی که بخوای با این چیزای کوچیک... مکثی کرد وگفت: میدونی ادمای بزرگ فقط بلدن ببخشن ... به او نگاه کرد وگفت: من هنوز رامین ونبخشیدم....!

برانوش:داری خرم میکنی؟


romangram.com | @romangram_com