#من_تو_او_دیگری_پارت_244
برانوش نفس کلافه ای کشید وگفت: داشتم به وقاحتش فکر میکردم ...
ارمیتا:به وقاحتش یا به شکمش؟
برانوش به ارمیتا نگاه کرد ...
ارمیتا دست به سینه لبه ی بام نشست وگفت:دوست داشتن ادمی که میدونی دوستت نداره ... میدونی پشیزی برات ارزش نداره ... میدونی لهت کرده ... ازگ*م*ا*هم بدتره ...
برانوش اهی کشید و گفت:من به لادن هیچ حسی ندارم...
ارمیتا:بخاطر همین همه ی عکس هاشو نگه داشتی... اینطوری اشفته میشی؟؟؟
برانوش حرفی نزد وارمیتا گفت: برای چی یازده ماه بچشو نگه داشتی؟؟؟
برانوش خواست چیزی بگوید که ارمیتا تند گفت: چی؟؟؟ یه نقطه ی اتصال بود برات؟توقع داشتی لادن برات بمونه؟برگرده؟
برانوش داد زد: نه ...
ارمیتا با ارامش گفت:پس چی؟ چرا شنیدن جمله ی دوست دارم از طرف لادن تو رو به این روز میندازه که بخوای به شکم برجسته ی لادن فکر کنی؟؟؟ هان؟ ترسیدی بخوای بچه ی دیگه اشم تو بزرگ کنی؟؟؟ اره؟
برانوش م*س*تاصل لبه ی بام کنار او نشست و ارمیتا گفت: فیلم ها رو هنوزم داری... هنوزم وقتی می بینیشون داغون میشی.. فاکتور اون تخت و داری... ولی ... بچه ی زنی که بهت خ*ی*ا*ن*ت کرده رو نگه داشتی چون امیدواری بخاطر بچه اشم که شده برگرده نه؟؟؟
برانوش پوفی کشید و گفت: نه ...
ارمیتا با حرصی که نمیدانست از کجا منشا میشود داد زد : پس چی؟
برانوش بدون انکه به او نگاه کند گفت:ترسیدم مثل خودش بشه ... و به ارمیتا نگاه کرد وگفت:نمیخواستم مثل مادرش بشه ...
ارمیتا:فقط این؟ باور نمیکنم....
برانوش اهی کشید وگفت: اولش میخواستم یه جورایی از بین ببرمش... ولی دلم نیومد نتونستم... گ*م*ا*هی نداشت... بعدش هر روز بزرگ میشد ... هر روز عین لادن میشد ... قیافه اش... نگاهش... رنگ چشم و وموهاش... ترسیدم مثل اون...
ارمیتا: بخاطر همین بچه ی زنی که ازش متنفری و نگه داشتی؟
برانوش: اون حتی نمیدونست که نگین ... و با اهی افزود: من ازش متنفر نیستم ...
ارمیتا: متنفر نیستی؟؟؟ مگه میشه... و با کلافگی که در لحنش موج میزد گفت: مگه میشه از حرف زنی که بهت خ*ی*ا*ن*ت کرده دو به شک بشی... مگه میشه متنفر نباشی... مگه میشه بچه ی یه خ*ی*ا*ن*ت و پیش خودت نگه داری... تو هنوزم لادنو دوست داری... مگه میشه اون ادم و دوست داشت و بعد به من ... و به برانوش که مبهوت نگاهش میکرد زل زد.
از جا بلند شد ... حس کرد دستش را گرفت...
برانوش پشت سرش ایستاده بود ومچ دست راستش را گرفته بود.
اهسته گفت:ارمیتا ...
ارمیتا برنگشت ... تقلای کوچکی کرد و خواست مچ دستش را از دست او دربیاورد.
برانوش جلویش ایستاد و گفت: وقتی خودت زاده ی یه خ*ی*ا*ن*ت باشی... دیگه هیچ کدوم از این مسائل ... پوفی کشید و گفت: لادن برای من مرد ...
ارمیتا نفس عمیقی کشید وگفت: پس نگین و پس بده ...
romangram.com | @romangram_com