#من_تو_او_دیگری_پارت_237

نگین هم با تعجب به او نگاه میکرد با اینکه بد خواب شده بود اما حس میکرد نباید نق نق کند ...

ارمیتا لیوان اب را بالا گرفت وگفت: من نمیتونم حرفهای شما رو باور کنم ...

لادن:من فقط میخوام بچمو ببرم... اینو که میتونی باور کنی که من مادرشم؟

ارمیتا کمی مکث کرد ولادن گفت: من میخوام یه خونواده داشته باشم... یه زندگی خوب... بدون دغدغه ... چوب خدا صدا نداره ... ولی من میخوام یه زندگی و از نو بسازم... برانوش باید از من بگذره ... من دیگه طاقت ندارم سایه اشو سر زندگیم تحمل کنم ... میخوام همه چی تموم بشه... من یه اشتباه کردم ... چوبشم خوردم ... شوهرم هر روز با یه نفره ... برام مهم نیست ... میخوام دل خوش بچه هام باشم... میخوام...

وبغض وهق هق اجازه نداد از خواسته های رویایی اش بیشتر حرف بزند.

ارمیتا اهی کشید ... چند لحظه ای به سکوت گذشت.

همان کتی که صبح تن نگین بود را دوباره تنش کرد ... رو به لادن گفت: اما من ... جوابشو چی بدم؟

لادن اهی کشید وگفت:خودمم میفهمم دیگه از نگهداری بچه ی زنش خسته شده ... بهش بگید ببخشه و بگذره ... من مادرم ... ادم خوبی نیستم ولی یه مادرم ... دردم میاد بچم ازم دوره ... اونم پیش کسی که ازش میترسم... می ترسم مبادا بلایی سر بچم بیاره ... می ترسم حکم سنگسارمو بگیره و ... بسه ... بخدا خدا چوبم زده ... دیگه خسته شدم...

ارمیتا نفس کلافه ای کشید و لادن گفت: خدا از خانمی کمت نکنه... میدونستم بعد من برانوش یه ادم خوب و قشنگ تو زندگیش پیدا میکنه ... یکی که لیاقتشو داشته باشه ... من کم بودم براش... خود م میدونم ... ولی... بهش بگید دست از سرم برداره .. ما که از هم جدا شدیم ... اون که هیچی ازش کم نشده ... بگید بس کنه ... بچمو پس بده و... بخدا راضیم نفرینم کنه ولی دیگه سراغم نیاد ...

ارمیتا با تعجب گفت:مگه میاد سراغت؟

لادن نفس عمیقی کشید: اون اوایل یکی دوبار اومد ... خواست ذهن شوهرمو خراب کنه که موفق شد ... نمیذاشت نگینم ببینم که ... یه روز خودش پدر بشه طاقت میاره بچشو ازش دور کنن؟

ارمیتا اصلا نمیدانست چه بگوید ...

لادن هم دیگه از گریه صدایش در نمی امد.

ارمیتا روی گونه ی نگین ب*و*سه ای زد.

لادن ارام ب*غ*لش کرد... چند بار سرو صورتش را ب*و*سید و بویید ... ارمیتا به ساعت نگاه کرد . ساعت پنج بعد از ظهر بود . مطب پنج ونیم تعطیل میشد.

نفس عمیقی کشید وگفت:زودتر برید ... تا یک ساعت دیگه میرسه...

لادن محکم او را در آ*غ*و*ش کشید وگفت:بهش بگید دیگه دنبالمون نگرده ... بگید از اونجا رفتن ... بگید دست از سرمون برداره ... بگید ببخشه ... بگذره ... شما خانم خوبی هستید... به برانوش خیلی میاید.. جفتتون قشنگ و تحصیل کرده این ... بذارید بعد چند سال یه اب خوش از گلوم پایین بره... برانوش منو به خاک سیاه نشوند ... بخاطر رابطه اش با من یه عمره نتونستم توچشمای پدر ومادرم نگاه کنم... بخاطر برانوش از خانواده ... دوست .. ابرو گذشتم... بگید دنبالم نگرده ... بذارید بچه ی خودشو بزرگ کنه ... بچه ی شما وبرانوش خوشگل میشه ...

ارمیتا نفس عمیقی کشید و گفت:زمان به عقب برگرده بازم درحقش خ*ی*ا*ن*ت میکنی؟

لادن صریح گفت: نه ...نه ...

ارمیتا:چرا اینکار وکردی؟

لادن لبش را گزید وبا چانه ای که می لرزید گفت: خواستم برم خارج ... ازش بدم میومد ... اون کاری با من و روح و جسمم کرد که به حساب عشق نمیذاشتم ... اون باعث شد تو محلمون ابروم بره ...

ارمیتا :بهت ت*ج*ا*و*ز...

لادن: نه ... منم خواستم ولی... نمیدونم ... خریت کردم ... میتونست اون موقع ولم کنه مثل صد تا پسر دیگه ... ولی به پام موند جلو همه ی خانواده اش برا من وایستاد ... اومد پیش خونواده ام ... اونا رو سر وسامون داد ... درحقم خیلی خوبی کرد ... ولی من ... من دوسش نداشتم ... من و مجبور کرد ... من زندگی اجباری نمیخواستم ... یه توفیق اجباری بود که ... بد کردم ... میدونم ... میدونم دوسم داشت ... میدونم ولی دیگه ... من الان زندگیمو دوست دارم... نمیخوام خراب تراز این بشم ...

ارمیتا حرفی نزد و لادن گفت: خوشبخت بشید ...

نگین را از آ*غ*و*ش لادن گرفت و کمی ساکتش کرد. . . لادن جلویش ایستاد و گفت: این بچه ی منه...


romangram.com | @romangram_com