#من_تو_او_دیگری_پارت_236
لادن با گریه گفت: تو رو خدا بچمو بدید برم ... من میخوام جونشو نجات بدم...
ارمیتا از جا بلند شد .به سمت اشپزخانه رفت ... نگاهی به تابه انداخت ... املت مفصلی بود ... پر از قارچ و پیاز سرخ کرده و فلفل های زرد وسبز وقرمز ... چقدر باسلیقه و خوش رنگ درست شده بود.
لیوان اب را برداشت ... لادن در هال نبود .
به سمت اتاق رفت. نگین را درآ*غ*و*ش گرفته بود و گریه میکرد.
ارمیتا متاثر از دیدن این صحنه کنار لادن روی زمین رو به روی تخت نشست وگفت: بهتره به اعصابتون مسلط باشید .. براتون خوب نیست ...
لادن با هق هق گفت: زندگیمو دستی دستی خراب کردم...
ارمیتا نفس عمیقی کشید و لادن گفت: هم خودمو هم برانوشو به خاک سیاه نشوندم ... و با هق هق بلندی گفت: یه نگاه به ریخت من بنداز...
نگین از گریه ی زن غریبه ترسیده بود ... نق نق کرد و ارمیتا دستش را به سمتش دراز کرد .
نگین با اشتیاق به سمت او رفت.
ارمیتا ضربه های ارامی به پشت او میزد وسعی داشت تا نگین را ارام کند.
لادن نفس کلافه ای کشید وگفت:دیگه بچمم منو نمیشناسه ...
ارمیتا به صورت کبود او نگاه کرد وگفت: بهتره الان برید شب با خود برانوش...
لادن با هول گفت: نه ... بذار بچمو ببرم ... من مادرشم... برانوش هیچ نسبتی باهاش نداره ... این بچه ی من و ...
لبش را گزید وگفت: از دار دنیا همین بچه برام مونده ... خواهش میکنم ... اخه من که نمیتونم بلایی سر دختر خودم بیارم؟
و دست ارمیتا را چسبید وگفت:هرچی بخوای بهت میدم ... شوهرم بفهمه امروز بدون نگین رفتم خونه منو میکشه ... تو که ریخت منوقبلتر هم دیدی...
ارمیتا با کنجکاوی پرسید:مگه شما تصادف نکردید؟
لادن بغضش باز شکست ... ارمیتا با حس همدردی و دلسوزی گفت:خواهش میکنم به خودتون مسلط باشید ... نگین هم ترسیده ...
لادن: ا ز این میسوزم که یه ساله بچمو ازم گرفته ... جرات ندارم حرف بزنم ... ازش می ترسم...
ارمیتا:از شوهرتون؟
لادن اه خسته ای کشید وگفت:برانوش... اون یه موقع میخواست منو نگین و بکشه ...
ارمیتا: ولی اون که همیشه حواسش به نگین هست... برای چی بخواد دخترشو بکشه؟
لادن لبش را گزید وگفت: دخترش؟؟؟ بچه ی من هیچ نسبتی با برانوش نداره ... از سر انتقام نگین و ازم گرفته ...
ارمیتا گیج گفت:چی؟
لادن با صدای خش دار وخفه ای گفت: وقتی دنیا اومد ازش ازمایش گرفت ... همون موقع هم منو طلاق داد ... بی سر وصدا ... ولی گفت بچه رو ازم میگیره ... بهم دروغ گفت .... گفت بچه ی خودشه ... من شک داشتم... به نگین شک داشتم... گفت اگر صدام دربیاد هرچی ازم میدونه رو میکنه و حکم سنگسارم ومیگیره... من صدام درنیومد ... بخاطر نگین ... ترسیدم یه بلایی سر بچم بیاره ... ولی دیدم کاری بهش نداره ... منم خفه موندم... نگین دوماهه بود که منم رفتم سر زندگیم با شوهرم ... خیلی زود هم ازش حامله شدم... الان پنج ماهه سعی میکنم اونو اروم نگه دارم .. ولی به نگین شک کرده داره منو به خاک سیاه مینشونه ... من دیگه نمیخوام توزندگیم شکست بخورم ... من زندگیمو دوست دارم.. شوهرمو دوست دارم ... نگین هم دخترماست ولی برانوش از روی حرصش ... از روی دیوونگیش... نمیدونم.... خانم برانوش تعادل نداره ... اصلا نگین و اورده پیش خودش که از بین ببرتش... میخواد انتقام بگیره... میخواد منو نابود کنه ... بچمو نابود کنه....
هنوز داشت گریه میکرد.
romangram.com | @romangram_com