#من_تو_او_دیگری_پارت_216

برانوش:الو...

صدای هدیه را میشنید.

هدیه:الو برانوش... سلام...

صدای جیغی داشت.

برانوش نگاهی به ارمیتا که دستش به گوشی و گوشی به گوش او نگه داشته بود انداخت وگفت: چی شده؟

هدیه: هیچی ... اتفاق خاصی نیفته ... مزاحم شدم؟

برانوش: نه ... یعنی دستم بنده... خب بگو...

هدیه:راستش من اخر هفته مطب نیستم...

برانوش:کجایی...

ارمیتا چشم غره ای رفت وهدیه گفت: میرم سفر...

برانوش:خیلی خوب... خودم هستم...

هدیه: مرسی... عزیزم. مراقب خودت باش... کاری نیست؟

عزیزم؟به برانوش میگفت عزیزم؟

برانوش: نه به سلامت... سفربی خطر...

لابد مراقب خودت باش هم میگفت!!!

تماس را قطع کرد.

دگمه ی قرمز را فشار داد.

برانوش خواست تشکری کند که ارمیتا گوشی او را روی شکم نگین گذاشت وبدون حرفی سوار اتومبیلش شد.

گازش را گرفت وبه سرعت از پارکینگ خارج شد.

برانوش به گوشی اش نگاهی انداخت ... واقعا الان وقت تماس هدیه بود؟؟؟

هرچند این واکنش های ارمیتا ... یعنی ممکن بود ... ارمیتا ... نه ...بعید بود بخواهد حساسیتی نسبت به اطرافیان کسی که هیچ حسی به او ندارد داشته باشد!

با نگین وارد خانه شد.

مرصاد با کت و شلوار دور خودش میچرخید. تازه ساعت چهار بود... قرارشان شش بود!

مرصاد با هول گفت:نگین؟مگه قراره امشب بیاد؟

برانوش:نه من قراره امشب نیام... تو چته؟


romangram.com | @romangram_com