#من_تو_او_دیگری_پارت_196
ارمیتا کفش را امتحان کرد ... خوشش امد... خرید. خیلی راحت تر از ان بود که بخواهد فکر کند ده دور دیگر هم بچرخد...
با برانوش از مغازه خارج شد.
برانوش اهسته گفت:مبارک باشه...
زورش امد یک ممنون بگوید.
باز با هم راه میرفتند. افسانه و مرصاد کمی جلوتربودند و پشمک میخوردند.
برانوش باز جلوی یک مغازه ی چرم فروشی ایست کرد.
یک کیف چرمی قهوه ایی چشم برانوش را گرفته بود.
ارمیتا به او نگاه میکرد و البته مسیر نگاهش... وقتی وارد مغازه شد فهمید تعقیب مسیر نگاه خیلی هم سخت نیست حداقل درمورد برانوش موفق عمل کرد چون فروشنده همان کیف را اورد.
برانوش خواست رنگ مشکی اش را ببیند.
ارمیتا ساک کفشش را دست به دست کرد وگفت: قهوه ای ایش قشنگ تره...
برانوش بدون انکه محلش بگذارد مشکی را امتحان کرد... پس از وارسی و حرفهای فروشنده از مارک دار بودن و الی اخر... همان مشکی را خرید.
ارمیتا فکر کرد شاید باید ان لحظه لال میشد... عین احمق ها دنبالش به داخل مغازه راه افتاده بود و رنگ پیشنهاد میکرد؟چه مرگش شده بود!
زودتراز برانوش از مغازه خارج شد.
صدای برانوش امد:خانم ارمند...
ارمیتا ایستاد... برانوش نگاهش کرد وگفت:مرصاد گفت بریم کافی شاپ...
و باز بی توجه به ایستادن ارمیتا خودش سمتی را پیش گرفت.
ارمیتا بین عکس العمل هایش گیرکرده بود. گزینه های زیادی برای تقابل با این نوع رفتار محترمانه ی برانوش داشت... اما موضوع این بود وقتی او اینقدر محترمانه حرف میزد او را خانم خطاب میکرد در رنگ کفشش دخالت نمیکرد ... درسکوت راه می امد... متاسفم متاسفم نمیگفت... خوب چطوری لحظات مهیج را با جواب های کوبنده بسازد؟؟؟ وقتی برانوش خطی دستش نمیداد که ان را تا ته سرمشق کند و باعث خنده و اوقات فراغتش شود.
این روی جدی برانوش گند بود...
بساط ضایع شدنش اصلا فراهم نبود. در مترو چیزی به سرش خورد؟ چیز خورش کردند که در تماشای سه چهارتا ویترین از ارمیتا به خانم ارمند رسید؟
گندش بزنند...!
پشت سر برانوش راه می امد و بین افکارش چرخ میزد.
برانوش در را برایش باز نگه داشت...
ارمیتا وارد شد و برانوش پشت سرش... مرصاد و افسانه گوشه ای نشسته بودند.
ارمیتا کنار افسانه نشست ... خوش بختانه افسانه عادت داشت تمام خرید هایش را تن کند و درخانه شو اجرا کند وگرنه مخش را باانواع خرید هایش تلید میکرد.
برانوش یک قهوه سفارش داد. ارمیتا بستنی میوه ای... قهوه هم درخانه میتوانست بخورد... در زم*س*تان بستنی عجیب می چسبید.
romangram.com | @romangram_com