#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_192
- نه با دوستاش تماس گرفتي
بهزاد : آره ولي هیچکدوم خبر نداشتن ... انگار اب شده رفته تو زمین
با اين حرف بهزاد دوباره گريه ي مامان و شیدا رفت هوا که اينبار من و بهزاد باهم گفتیم : محض
رضاي خدا دو دقیقه ساکت شین ببینیم چه کار میشه کرد
ساعت دو نصفه شب بود و هنوز از ماهان خبري نبود ... انگار نه انگار که ماهاني وجود داشته
انگاري اب شده رفته زمین ... الان دقیقا ده ساعت بود که ازش خبر نداشتم ...
تو فکر بودم که بهزاد يه دفعه بشکني رو هوا زد و گفت : گرفتم !
شیدا : چي شد ؟
بهزاد : تو ترلان بپرين برين لباساتون رو بپوشین چند دست لباسم بردارين میريم نمک آبرود
- آره خودشه ... چرا به ذهن خودم نرسید
مامان : منم میام
-بهزاد : نه خاله شما کجا مي خواين بیاين ما میريم و آقا پسرتونو صحیح و سالم تحويلتون میديم
مامان : نه من دلم اينطور طاقت نمیاره
- مامان جان به نظر منم شما نیاين بهتره ... بذارين ودشون مشکلشونو حل کنن
مامان : اما
بابا : بهار جان حق با بچه هاست
نیم ساعت بعد حي و حاضر سمت نمک ابرود راه افتاديم
***
92کیلومتري نمک ابرود بوديم و شیدا از اول مسیر تا اينجا يک بند اشک ريخته بود ... و با صداي
فس فسش رو اعصاب ما يه قول دو قول بازي مي کرد ...
البته حقم داشت بیچاره منم نگران ماهان بودم ولي خب نگراني من کجا و اون کجا ...
بهزاد : شیدا جان دو دقیقه اروم بگیر خب الان میري میبینیش ... اگه همش گريه کني چشات باد
میکنه و زشت يمشي اونوقت يه ذره امیدي هم که داريم تو رو غالب کنیم به ماهان مي پره ها
فهمیدم بهزاد براي اين که جو رو عوض کنه اينطوري مي گه پس منم بدون وقفه ادامش دادم :
آهاي فکر کردين من اينجا چي کاره ام که بخواين دختر به داداش من بندازين ؟!
شیدا میون گريه اش لبخندي زد و گفت : خیلي هم دلش بخواد !
بهزاد : والله ما که دل بخواستني از ماهان نديدم ! بدبخت سر به کوه و فلک و دريا زده !
بعد دستشو برد سمت پخش ماشین و روشنش کرد
???
romangram.com | @romangram_com