#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_190
به هر حال داستان زندگي من تو اين عمارت پايان رسیده بود ! و من شايد هر از گاهي مهمون
اينجا میشدم !
خونه ي جديدم هم دست کمي از زيبايي خونه ي مريم جون اينا نداشت ...
و من توي اتاق کناري ماهان ساکن شده بودم !
يک ماهي به همین منوال گذشت ... زندگي در کنار خانواده اي خوب ...
چند وقتي بود که همش حس مي کردم ماهان تو حال خودشه ... هم مامان و هم بابا به شدت
نگرانش بودن ولي بروز نمیدادن و سعي داشتن منو جلو بفرستن تا از ريز و بم ماجرا سر در بیارم
تصمیم گرفته بودم بالاخره امروز برم و باهاش حرف بزنم ... در اتاقش رو اروم کوبیدم
ماهان : بیا تو
در و باز کردم و وارد شدم : فهمیدي منم ؟
ماهان : معلومه ! چون همیشه تويي که در میزني!
- در میزنم که جنابعالي ام میاي اتاقم در بزني !
ماهان لبخندي زد که نمیزد بهتر بود و گفت : شرمنده ! اين کارا به گروه خوني من نمي خوره ...
کاري داشتي باهام ؟
- اوهوم ... میبینم که لباس بیرون پوشیدي ! جايي میري ؟
ماهان : آره با يکي قرار دارم
- ooooيعني کي میتونه باشه !
ماهان : نگران نباش هر کي باشه ختم به خواهر شوهر بازي نمیشه !
- منظورت چیه ؟
ماهان : به زودي مي فهمي ... من رفتم .... خداحافظ
منو توي برزخ گذاشت و رفت ...
***
ساعت 7غروب بود و از ماهان هنوز خبري نبود ... نمیدونم چرا اينقدر استرس داشتم و معمولا دل
من هبم دروغ نمي گفت
با صداي زنگ در جا سمت ايفون رفتم و کلید رو فشار دادم
حتما ماهان بود
اما با کمال تعجب بعد دو دقیقه با چهره ي گريون شیدا مواجه شدم
- حالت خوبه شیدا ؟ چرا گريه مي کني
- ترلان
romangram.com | @romangram_com