#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_141
از سرهنگ خنديدن بعید بود مخصوصا اينطوري با صداي بلند !
ماهان باز طبق معمول نطق کردنش گل کرد !
ماهان : اخ من قربون اون دندوناتون برم ! خب بلند بگین ما هم بخنديم !
سرهنگ : چیو ؟
ماهان : همون جوکايي رو که با خودتون میگین ديگه !
سرهنگ همونطور که سعي مي کرد خندشو کنترل کنه يه اخم مصلحتي کرد و گفت : زبون نريز
بچه جون ! بیا بشین ببینم !
من و ماهان نشستیم که اينبار من گفتم : نگفتین به چي خنديدن قربان ؟
سرهنگ : ياد اين دختر طفل معصوم افتادم ! وقت خونه شهاب احترام گذاشتي قیافش خنده دار
شده بود
من و ماهان هم زمان گفتیم : ترلان ؟
سرهنگ : اره خودش ! چه خبر ازش ؟ رفت خونه حمید ؟
- بعله قربان .. فکر کنم ديگه وقتشه وارد عمل شیم ... جمعه شب حمید مهموني برگذار مي کنه ...
ترلان هم قرار نیست توش حضور داشته باشه .... از اينجا به بعدش بايد منم وارد شم
سرهنگ : خوبه ... با شهاب و نیلوفر هماهنگ کنین ... پرونده سازي رو هم خودم انجام میدم ...
محل مورد نظر کجا باشه
ماهان : فعلا خونه ي من هست ... حالا اگه نیاز بود تغییر میديم
سرهنگ : بهتر از اين نمیشه ... راستي شیدا خونه ي تو هست ؟
ماهان : اره ديگه تا پايان عملیات بايد بمونه
سرهنگ چشاشو ريز کرد و يه حالتي به ماهان نگاه کرد و گفت : حواست هست ديگه !
ماهان : دست شما درد نکنه ديگه ! به من میخوره اخه ؟
سرهنگ لبخندي زد و گفت : از تو بعید نیست !
***
نمي خوام ياد اون شبي که به مامان اينا و خاله بهار اينا حقیقت رو گفتیم بیفتم ... اون شب يکي از
بدترين شباي عمرم بود از يه ور نمي دوستم بايد گريه ي خاله بهار و مامان رو جمع کنم يا بايد
سرزنشاي بابا رو تحمل کنم و به حرفاش جواب بدم ... از اون طرفم که شوهر خاله قلبش گرفته
بود و از حال رفته بود ... ولي خب خدا رو شکر به خیر گذشت ... هنوزم باورم نمیشه همه ي اين
اتفاقا پريشب افتاده بوده ... ولي هر چي که بود حس مي کنم يه بار سنگیني از رو دوشم برداشته
شده ... هي خدا ... به قول شاعر اين نیز بگذرد ! ...
مقابل درب بزرگي که جلوم بود ترمز کردم ... من موندم اين بشر چي جوري تو اين خرابه زندگي
romangram.com | @romangram_com