#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_136
بهزاد : فعلا نمي تونم چیزي بگم ... بعدا مي فهمي ... من دارم میرم خونه .. يادت نره تا يک
ساعت ديگه وصل شي
- باشه خدافظ
بهزاد : فعلا
و بعد ارتباط قطع شد ... بي سیم رو دوباره تو گردنبندم جاسازي کردم و اومدم بیرون و رو تخت
دراز کشیدم
اين بهزاد هم يه چیزيش میشه ها ... تعادل رفتاري نداره ... يه بار عصباني يه بار کنجکاو يه بار
شاد ... هر دقیقه رنگ عوض مي کنه ... روانیه اين پسر !
***
بهزاد :::::
يه نگاه به حضار کردم ... شوهر خاله تو مکان مدير عامل نشسته بود ... سمت راستش بابا و عمو
فرهود و من و ماهان و بهزاد و فرناز ... سمت چپش هم فراهاني بزگ يا همون محمود ، برادرش
مسعود و روبه روي من امیر علي و کنارش فريد و سعید و اقاي صارمي مسئول حقوقي کارخونه و
همینطور معاون ... شخص مورد اعتماد دو طرف بعد از شوهر خاله ... جاي خالي شیدا حس مي شد
... فريد و سعید رو خیلي وقت میشد نديدم ... ولي خیلي تغییر کرده بودن ... به نظر نمیومد ادماي
بدي باشن .ادماي معاشرتي بودن و خوش مشرب ...
پرونده رو بستم و انداختم رو میز
- يک درصد هم فکرشو نکنید
امیر علي که رو به روم نشسته بود يه ابروشو بالا داد و مستقیم تو چشام ذل زد و گفت : چرا ؟
- خودت چي فکر مي کني ؟
امیرعلي : به نظر من که عالیه ! سود خوبي داره
- اما من کاملا مخالفم
اينبار فراهاني بزرگ تو بحث شرکت کرد : چرا پسرم ؟ مشکل چیه ؟
- بگید کجاش مشکل نیست ؟
ماهان : منم با بهزاد موافقم ... معاملات اين شرکت غیر قانونیه ...
امیرعلي : غیرقانوني باشه ... با ما که غیر قانوني نیست ... پس هیچ دخلي به ما نداره
فرزاد : ولي ممکنه بعدا برامون دردسر بشه
فريد : فرزاد راست میگه ، امیر ... ممکنه بعدا برامون شر شه ... از اين عربا هیچ چیز بعید نیست
فراهاني بزرگ يا همون محمود پیش دستي کرد و گفت : ولي سود زيادي توشه ... شايد سودي
romangram.com | @romangram_com