#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_135

حموم هستم ... بحمدلله هنوز عقلم رو از دست ندادم

پسره ي پررو ... نمي خواستم باهاش اينطوري حرف بزنم ... ولي چیکار کنم خودش نمیذاره مثل

بچه ادم رفتار کنم

بهزاد : خب زودتر بگو ديگه

- داشتم مي گفتم منتها شما صحبت منو قطع کرده بودين ... در ضمن از صبح تا حالا کجا بودين

بیش از بیست بار وصل شدم

بهزاد : خب معلومه پي کاراي پرونده ديگه ... راستي ترلان يک ساعت ديگه دوباره وصل شو مي

خوام مامان رو بهت وصل کنم طوري رفتار کن که انگاري سويیسي و داري از نفس کشیدن در

هواي تمیز و زيباي اونجا لذت مي بري !

- باشه ... اما شما نمي خواي در مورد امروز بپرسي

بهزاد : اخ... امروز رو پاک فراموش کرده بودم ... چي شد ؟الان کجايي ؟

ناخوداگاه پزخندي رو لبم نشست... خه يه ذره زود يادش افتاده بود !

- خونه ي حمید !

بهزاد : واقعـــا ؟ بالاخره رفتي ؟خب ريز به ريز تعريف کن ببینم چي شده ؟

نفسم رو با حرص دادم بیرون ... انگار داره به نوکر باباش دستور میده

- صبح زود با رامین اومدم اينجا ... البته چشمام بسته و بود نتونستم مسیر رو ببینم . نماي خونه از

بیرون از زمین اصلا به چشم نمي خوره طوري که از بیرون فکر مي کني يه زمین خالي باشه ولي

وقتي وارد بشي تازه با بزرگي زمین و زيبايي محیط و عمارتي که بي شباهت با قصر نیست برخورد

مي کني ... حمید ... مردي که حدودا مي خوره 45سالش باشه ... صاحب اين خونه و يه دختر داره

به نام ترنم که البته الان شماله ... بهم گفته که حداقل تا دو ماه اينده اينجا هستم چون هنوز

تصمیمي برام نگرفته ... در ضمن براي جمعه شب هم مي خواد مهمومني بگیره که البته ازم

خواسته تو مهموني شرکت نکنم ... من طوري نشون دادم که اگه مي خواسته هم شرکت نمي

کردم ... کلا صبورا خانوم مي گه ...

بهزاد بازم حرفم رو نصفه گذاشت و گفت : صبورا خانوم ؟

- نمیدونم اينجا چه کارست ... يه چیزي بین خدمتکار و صاحب خونه ! به گمونم دايه اي چیزي

باشه ... داشتم مي گفتم ... گفته حمید هر از چند گاهي براي کاراش قراردادش اينجا مهموني مي

گیره با همکاراش

يهو بهزاد گفت : اررررره خودشه !

واي نزديک بود سکته ي ناقص رو بزنم ...

- چ ... چـــي خودشه ؟

romangram.com | @romangram_com