#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_119
خیلي تعب کردند ولي اين براي مني که از موضوع خبر داشتم تعجب اور نبود چرا که شیدا قبلا
بدون اطلاع دادن به کسي با جناب سرهنگ ملاقاتي داشتم و اون در مورد کاراي بهزاد و ماهان
بهش گفته بود و ازمون خواسته بود تا کمکش کنیم .. واسه همین بود که قبول کرده بودم دوباره
وارد خونه ي سیمین بشم ...
سرهنگ مسیبي : سلام دخترم ... ممنون ... شما خوبي ؟
شیدا : ممنون به مرحمت شما ... ماهان ببند دهنتو پشه رفت توش !
من و سرهنگ زديم زير خنده و ماهان تک سرفه اي کرد و گفت : میذاشتي لااقل اشنا کنم !
شیدا : نیاز به معارفه نیست قبلا انجام شده !
و بعد چشمکي به من زد و روي مبل تک نفره اي که کنارم بود نشست ...
بهزاد : خب حالا که همه هستن بهتر نیست جلسمون رو شروع کنیم ؟
شهاب : منم موافقم هر چه زودتر بهتر ...
سرهنگ : بسیار خب ... نیاز به مقدمه چیني ؟
نیلو : واي نه تو رو خدا جناب سرهنگ ... مقدمه چیني شما خودش يه روز طول مي کشه !
سرهنگ خنده اي کرد و گفت : امان از دست تو دختر ... بساير خب بدون مقدمه میگم ... نظر
شماها چیه در مورد اين پرونده ؟
شهاب : همونطور که قبلا هم گفتم به نظرم بهترين راه ترلان خانومه ... ايشون بايد خودشون رو
به مادرشون نزديک کنن ...البته اگه همکاري کنن
ماهان : منم موافقم ... خیلي جوابا هست که به سیمین زرين فر بستگي داره ...
- اما به اين فکر کرديد که من چي جوري بايد دوباره وارد اون خونه بشم ؟
شیدا : در ضمن منم حاضر نیستم ماهان رو تحمل کنما ! گفته باشم !
ماهان : جنابعالي که چه بخواي چه نخواي مجبوري ! در واقع اين منم که به زور بايد تحملت کنم
اونم فقط به خاطر ماهرخ ... اما منم با ترلان موافقم ... ضمن اين که ترلان دوسه باري اعضاي
خانوادش رو به طور اتفاقي ديده ...
بهزاد : تازه رامین من و شیدا رو هم ديده
نیلو : شماها رو کي ديده ؟
بهزاد : امامزاده هاشم...
جناب سرهنگ : قضیه تو خیلي مهم نیست بهزاد میشه با يکمي گريم و تغییرات سرو تهشو هم
اورد اما ترلان ... به نظرم بايد طوري وانمود کنیم که اونا خودشون به زور ترلان رو برگردوندن ...
شیدا اخمي که کرد که نشون میداد جدي شده و گفت : منظورتون چیه ؟
***
romangram.com | @romangram_com