#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_118


- سلام خوشبختم از اشنايیتون ... من ترلان هستم

نیلو : سلام ترلان جان خوش اومدي عزيزم

شهاب : قدم رنجه فرمودين ترلان خانوم ... بفرمايید تو

- ممنون

ادماي خوش مشرب و خونگرمي بودن ... مهمونوازي هم از چهره هاشون بیداد مي کرد

داشتم با خودم فکر مي کردم که يهو با پرشي که بهزاد کرد دو متر پريدم هوا

روم رو سمتش کردم و گفتم : ااااااا چه خبرته ترسیدم ... به من میگه اروم باش اونوقت خودش

بدتره ... تو که بیشتر دست هر چي مهد کودکي رو از پشت بستي ...

ديدم بهزاد ساکت داره نگام مي کنه و ابروهاش رو بالا میده

- به سلامتي زبونتم از دست دادي

باز دوباره اشاره کرد که منظورش رو نگرفتم

ماهان : به به ترلان خانوم ! احوال شما ؟

سمت صدا بگشتم که ماهان رو کنار يه اقايي که به نظر چهرش اشنا میومد ديدم ...

- سلام ماهان ... ممنون تو خوبي ؟

ماهان : قربانت خوبم ... معرفي مي کنم جاب سرهنگ مسیبي استاد بنده !

اوه اوه گند زدم رفتم ... حالا فهمیدم بهزاد چرا پريد و چرا اصلا اشاره مي کرد ... خیر سرش

احترام نظامي گذاشته بود ... وايیي گند زدم رفت ... ااااا اين که هموني بود که اون روز خونه مريم

جون اينا اومده بود .... وايیییییي ديگه بدتر شد ...

لبخند تصنعي زدم و گفتم : امممم ... سلام .... حالتون خوبه ... من ترلان هستم

سرهنگ مسیبي با صدايي که معلوم بود مي خوادبخنده گفت : سلامت باشي دخترم ... خوبم ...

شما حالت چطوره ؟

- ممنون ... منم خوبم

و روي مبل کنار بهزاد نشستم ، همزمان دوباره صداي زنگ اومد ... حتما شیدا بود

با شهاب و نیلوفر سلام و علیک کرد و همونطور که تو میومد بلند گفت : اي کوفتت بشه بهزاد ...

همپاي همیشگیه منو ازم گرفتي ... خب میمردي با اون ماهان مارمولک بیاي ... حتما بايد با ترلان

میومدي که اين همه مسیر و رو من تنها بیام ؟

همزمان چشمش به ما که تو پذيرايي بوديم خورد و اول لبشو گاز گرفت و گفت : اااا ... شما اينجا

بوديد ... ببخشید متوجه نشدم ...حالتون چطوره جناب سرهنگ ؟ خوبید الحمدلله ؟

ماهان و بهزاد از اين که شیدا در اولین برخورد با يه غريبه مثل سرهنگ مسیبي گرم گرفته بود


romangram.com | @romangram_com