#مامورین_پر_دردسر_پارت_301

:ارام....خفه شو بابا مریضم خیر سرم .راستی تا کی باید اینجا بمونم؟

اشکان:دو هفته ای رو مهمون اینجا هستی

با چشمای گرد شده گفتم:مگه خوابشو ببینین
دانی که تا اون موقع ساکت بود گفت:باید بمونی حالت خوب نیست اینجا مراقبتن

پوزخندی زدم و اروم گفتم:نه که دل خوشیم از محیطش،دارم حتما هم میمونیم فکر کردم کسی نشنیده ولی وقتی لبخند غمگین ارام و دیدم فهمیدم اشتباه کردم در جواب به دانی گفتم:من فوق فوقش تا پس فردا اینجام بعد برمیگردیم

خواستن مخالفت کنن که دستمو به معنی سکوت بالا بردم و بحثو عوض کردم
همه رو فرستادم برن فقط اشکان و ارام با لجبلزی موندن تلفن اشکان زنگ خورد ببخشیدی گفت و رفت تاجواب بده ارام سریع کنار تخت نشست و با هیجان گفت:خببببببب بگو ببینم خبریه ؟

با تعجب بهش نگاه کردم که چپ چپ بهم نگاه کرد و با لحن تهدید کننده ای گفت :راجب اشی و خودت میگم فکر دروغم از سرت بیرون کن که من خوب اون برق تو چشات و میشناسم
با من و من گفتم: باور کن چیزی بینمون نیست فقط....
-فقط؟
:نمیدونم جدیدا چه مرگم شده ارام تا میبینمش قلبم تند تند میزنه یا هر کاری که میکنم میخوام اول عکس العمل اونو ببینم
ارام با ذوق و خنده محکم ب*غ*لم کرد و گفت:وووویییی خرهههههه عاشق شدییییییی باورم نمیشه ستاره
اون با ذوق حرف میزد و من فقط تو بهت اون کلمه سه حرفی بودم ....عشق؟یعنی عاشق شده بودم ؟

romangram.com | @romangram_com