#مامورین_پر_دردسر_پارت_277
بی احساس بودنم
همه و همه علت داشت ....ترس
اره ترس .....من میترسیدم واقعا میترسیدم از تنهایی ...از خنجر خوردن ...برای همین دور خودم یه حصار کشیدم ....یه حصار به بلندی دیوار و به محکمی سنگ
از طرفی نمیخواستم ازدواج نیما اینا هم بهم بخوره بین دوراهی گیر کرده بودم ....
یه بار دیگه بازم انگاری ناچاره دلم
چه غمی تو دلمه طفلک بیچاره دلم
یه دفه دیگه باید با کوچه هم خونه بشم
باید عقلمو بدم دست تو دیوونه بشم
من دائم تو دو راهیم شاید من اشتباهیم
تو قلبم خونه ی غمه انگار غم وصله قلبمه
من دارم کم میارمو عشقو تنها میذارم
این مردم کارشون شده میشکنن قلب آدمو
یه دفه دیگه مثه همیشه میشه همه چی
یه جا میلنگه چرا درست نمیشه همه چی
romangram.com | @romangram_com