#مامورین_پر_دردسر_پارت_274

همه یه نفس راحت کشیدیم و مهمونا شروع کردن به دست زدن که دوباره صدای عصای بابایی بلند شد و وقتی که جمع ساکت شد نگاهشو به من دوخت و ادامه داد:به شرطی که....
با ادامه دادن حرفش احسای کردم خون تو رگام یخ بست : در صورتی که ستاره تا دوماه اینده ازدواج کنه نیما و دریا میتونن ازدواج کنن

همه با دهن باز به بابایی خیره شده بودن علتشم این بود که همه،از علاقه ی بی حد اون نسبت به من با خبر بودن و اینکه اون بخواد بهم زور بگه یه چیز غیر ممکن محسوب میشد

با تعجب گفتم:ولی من اینکارو نمیکنم

نگاهی بهم انداخت:همین که گفتم و بهتره تا اون موقع کسی رو پیدا کنی و عاشق شی. و گرنه با انتخاب خودم از بین باراد و رادوین یکی رو برای ازدواجت انتخاب میکنم .این حرف اخرمه بهتره به ماجرای ازدواج برسیم

با دهنی باز بهش خیره شدم فکرشم نمیکردم که بخواد همچین کاری رو انجام بده

بابا هم معلوم بود به شدت تعجب کرده ولی در همون حال گفت:منم با این وصلت موافقم

بابایی:خوبه پس مراسم اصلی رو میذاریم برای فردا شب


بقیه شب تو گیجی و ناباوری من و بقیه سپری شد اخر مهمونی نتونستم طاقت بیارم و همراه بابایی به اتاقش رفتم .به محض ورودم به اتاق سریع گفتم:فکرشم از سرتون بیرون کنین من به هیچ عنوان نه تا دوماه دیگه ازدواج میکنم و نه میذارم برام تصمیم بگیرین


romangram.com | @romangram_com