#مامورین_پر_دردسر_پارت_273
دستمو دور گردنش انداختم: و در گوشش گفتم:درست نیس عروس انقدر هول باشه ها ولی خب چون تو رو دستمون موندی عیبی نداره
یه حیغ کشید و گفتن ستاره میکشمت افتاد دنبالم منم با خنده به سمت در حیاط فرار کردم میدونستم نمیتونه با کفشه پاشنه بلند بدوه و از این نقطه ضعفش استفاده کرده بودم یوهااااهاااا خیبیثم خودتونین
با خنده در عقب و باز کردم و سوار ماشین شدم دریا هم بعد چند دقیقه با تاخیر کنارم نشست و یه نیشگون از پهلوم گرفت که اخ ریزی گفتم و اونم نیششو باز کرد بیشعور بی فرهنگ
تا خونه بابایی بابا سربه سر دریا میذاشت اینطور که پیدا بود مامان اینا هم از قضیه با خبر بودن چون مامانم ریز ریز میخندید و دریا هم حرص میخورد
بعد خوردن شام دوباره برگشتیم به سالن و روی مبلا نشستیم نیما از استرس تند تند عرق پیشونیشو پاک میکرد چونه ها دوباره گرم شده بود و همه سخت مشغول حرف زدن بودن که با صدای عصای بابایی که روی زمین ضربه میزد همه ساکت شدن و منتظر بهش خیره شدن
بابایی:سیروس(بابای نیما) گفته بودی میخوای یچیزی بگی ،میشنویم
عمو صداشو صاف کرد و سرسو تکون داد:خواستم جلوی همه یه موضوعی و یا درخواستی رو بگم
رو کرد به سمت بابایی و گفت :بابا اگه اجازه بدین میخوام دریارو برای نیما خواستگاری کنم
هیچ صدایی از کسی در نیومد معلوم بود شکه شدن نگاهی به دریا و نیما انداختم و مشتاقانه به دهن بابایی خیره بودن تو خانواده رسم بود برای خواستگاری اول باید بزرگ خاندان موافقت میکرد وبعد درخواست به پدر عروس داده میشد
بابایی نگاهی به دوتا نوه اش کرد و سپس روشو سمت من برگردوند و گفت:من با این وصلت .....موافقت میکنم .
romangram.com | @romangram_com