#مامورین_پر_دردسر_پارت_241

به دستش فشار کمی وارد کردم:ایشالا به زودی برمیگرده

لبخندی زد:خدا از دهنت بشنوه

عمو با یه سینی شربت اومد از جام بلند شدم وسینی رو ازش

گرفتم در همون حین گفتم:عمو شا چرا،زحمت کشیدین،خودم می اوردم

اروم خندید و اشاره ای به من و خاله کرد:دیدم شما خانما تازه سفره دلتون باز شده


سه تایی خندیدیم لیوانا رو گذاشتم جلوشون و یکم صحبت

کردیم که بعد چند دقیقه عمو از جاش بلند شد و بعد چند ثانیه با یه پاکت برگشت

کنارش نشستم و پاکت و ازش گرفتم دستام از شدن هیجان

میلرزید عمو دستمو گرفت و فشاری بهش وارد کرد:اروم باش

romangram.com | @romangram_com