#مامورین_پر_دردسر_پارت_189
هعیییی نگاه توروخدا عاقبت مامور سازمان چی شدههاااا
رفتم سمت در مخفی که به اتاقم میخورد از بیکاری رو به موت بودم
رفتم سمت صندوق نسبتا بزرگی که وسایل کوچیکی توش بود
رو زمین نشستم و درشو باز کردم
اول از همه عروسک خرسیای
بچگیامونو دیدم خندم گرفت یکیشون مال دریا بود که خیلیم
بهش وابسته بود یبار با نیما دعواش شد نیما هم برداشت دست
عروسکرو کند
دریا هم تا دو هفته باهاش حرف نمیزد
عروسک بعدی مال من بود یه خرس سفید با پاپیون صورتی
romangram.com | @romangram_com