#مهتاب_پارت_63
-باشه میام .
-مرسی خدافظ
بعد از قطع کردن گوشی علی پرسید : چی شده
-غلط نکنم یه خبری هست من وبرسون خونه ستاره
-باشه
-یه ساعت دیگه جلوی خونشون بودم از علی خدافظی کردم ووارد خونشون شدم
خاله کیمیا نبود وستاره تنها بود وقتی با اون چشمهای گریون دیدمش از ترس نزدیک بود پس بیفتم .خودشو انداخت بغلم وبلند بلند شروع کرد به گریه کردن
-چی شده ستاره حرف بزن سکتم دادی
رفتیم داخل کمی آروم شد وشروع کرد به حرف زدن .
-چند وقتی هست که آرش تلفن های مشکوک داره جلوی من حرف نمیزنه مدام درحال پیامک دادن یه بارهم که توی حموم بود یه دختره براش پیغام گذاشت نمیدونی وقتی پیغام شنید چه جوری گل از گلش شکفت .توی رابطمون هم خیلی سرد شده دیگه بهم توجه نمیکنه انگار دیگه ستاره نامی نیست .مهتاب خیلی زود از چشمش افتادم خیلی زود
-تو مطمئنی ؟ شاید موضوع اونجوری که تو میگی نباشه .
-هست مطمئنم هست
-ولی من آرش رو میشناسم پسر چشم هیزی نیست.کی قرار بیاد پیشت
-فردا
-خیلی خوب من فردا ماشین علی رو میگیرم بریم دنبالش ببینیم موضوع چیه.
romangram.com | @romangram_com