#مهتاب_پارت_193

-تو چرا ؟

-نمیدونم

خندیدم وگفتم: دیوونه .

وارد اتاقم شدم وشروع کردم به کار کردن اما مگه دست ودلم به کار میرفت .همش فکرم پیش علی بود .آخر هم نتونستم طاقت بیارم وبهش اس دادم .

-چیکار میکنی

جواب داد : دارم به تو فکر میکنم

-چه جالب منم داشتم به تو فکر میکردم

-الان منظورت اینه که دلت برام تنگ شده ؟

-آره

-قربون دلت بشم خانمم .مرخصی بگیرمنم بگیرم بریم خونه امروز برای ما کار نمیشه

-بذار ببینم اگه داد خبرت میکنم

-باشه

رفتم اتاق آقای دادفر وازش مرخصی گرفتم .علی اومد دنبالم به پیشنهاد علی به ستاره وآرش هم زنگ زدم تا اون هاهم بیان وبریم بیرون بگردیم ....

وای وقتی ستاره فهمید با علی اشتی کردم چنان جیغی کشید که نگو آخرهم آرش به زور وزحمت جمعش کرد .

اون روز بعد از کمی گشتن رفتیم مسجد .گوشه ای نشسته بودم وداشتم صلوات میفرستادم که قوم علی اومد .یه نگاه وحشتناکی بهم انداختند وروبه روی من نشستند .حواسم به مردم بود که در گوش هم دیگه راجع به ما صحبت میکردند .از دست این فرخنده خانم وکارهاش شده بودیم سوژه محل .از حرصم از جام بلند شدم ورفتم یه طرف دیگه نشستم اینجوری فقط عصاب خودم خورد میشد

romangram.com | @romangram_com