#مهتاب_پارت_171

-بله خب نمیشه

-شما ازدواج کردین ؟

نمیدونم چرا این سوال اینقدر برام مردم مهم شده .قبل هر کی این وسوال رو میپرسید از جواب دادنش لذت میبردم اما الان.....

-نامزد دارم

-پس همون که میتونی کار کنی .اگه بری سر زندگیت عمرا برسی که کارکنی

در اتاق باز شد مهمون های مهندس اومدن بیرون .آقای دادفر با دیدن همسر وفرزندش لبخند گشادی زد وگفت: عشق بابا چطوره ؟وپسرش رو بغل کردوبا همسرش رفتن داخل

دوباره نشستم پشت میز که دیدم بهاره ساندویچ به دست داره میاد بالا همونجا وهم داره ساندویچش رو میخوره

خندیدم بهش وگفتم: تو خانم مهندس دادفر رو دیدی

سرش رو تکون داد که یعنی آره

-چه خانم خوب ومهربونی بود

-آره خیلی ماهه .باباش از پولدارترین تاجرهای تهران اما هیچ وقت به خاطرپولش به کسی فخر نفروخته .نمیدونی که مهندس دادفر براش میمیره .توی دانشگاه باهم آشنا شدن دوماه وقت دنبالش بود که باهاش صحبت کنه .

خوشم میاد از بهاره کافیه یه چیز بگی همه چیز رو برات تعریف میکنه

نگاهی به ساعتم انداختم دو نیم بود کاری هم نداشتم میخواستم اگه میشه بیام خونه .در زدم وگفتم : ببخشید آقای دادفر میشه من برم خونه .چون کمی راهم دوره دیر میرسم

-مسیرتون کجاست ؟

-سمت جنوب

romangram.com | @romangram_com