#مهتاب_پارت_168


دستم هام یخ زده بود ورنگم پریده بود .هه اومده برام ادعای شوهر بودنم میکنه .حالا مونده علی آقا دیگه از اون مهتاب ساده وعاشق پیشه خبری نیست

عصر رفتم کارگاه مامان درباره ی وام ماشین باهاش صحبت کردم .

-مهتاب من با وام موافق نیستم باید توی این سنت بری زیر بار قرض .من یکم پس انداز دارم بهت میدم هروقت تونستی بهم برگردون

-راست میگی ؟

-آره مادر چرا دروغ بگم

-وای مرسی مامان .همین امروز به آرش میگم برام یه ماشین خوب پیدا کنه

-باشه عزیزم

به آرش زنگ زدم وهمه چی رو براش توضیح دادم اونم قول داد که کمکم کنه .

ساعت یک ربع به هفت بود که از خونه دراومدم چون راهم دور بود بهتر بود کمی زودتر برم .همین که من دروباز کردم علی هم در خونشون رو باز کرد .نگاهی بهم انداخت وگفت: صبح بخیر

جوابی بهشی ندادم وراه خودم رو کشیدم

-بیا هر جا میری برسونمت

یه لحظه دلم خواست به تمام همه روزهایی که علی منو چزوند منم اونو بچزونم

-خیلی ممنون میان دنبالم

-کی ؟


romangram.com | @romangram_com