#مهتاب_پارت_153

..............

دوسه روزی میشه که نه از علی خبری شده نه از خانوادش منم جرئت نمیکنم برم وبگم که کی بریم برای طلاق .به خاطر همین افسرده وناراحت نشستم خونه تا ببینم خبری ازشون میشه یا نه .

امروز قرار بود خاله ینا بیان خونمون دلم براش خیلی تنگ شده بود بودنش مثل همیشه نعمتی بود برام .

ساعت هشت شب بود که زنگ دروزدن به احترامشون رفتم بیرون وبا عمو حسن وخاله سلام واحوال پرسی کردم وکمی کنارشون نشستم اما خب حوصله زیادی برای نشستن کنارشون رو نداشتم

اومدم اتاق کامپیوتر رو روشن کردم ورفتم توی فایل های شخصی .عکس های علی رو آوردم

چه روزهای خوبی داشتیم سفرمون به شمال ،اصفهان ،اون بغل ها .نار کشیدن ،قهر وآشتی هامون خدایا من طاقت خراب شدن این رویای شیرین رو ندارم .

سرم وگذاشتم روی میز کامپیوتر وزدم زیر گریه .نمیدونم چرا نمیتونستم ازش متنفر باشم.خاله اومد داخل ودستش رو روی شونه ام گذاشت وگفت: درست میشه عزیز خاله درست میشه نگران هیچی نباش .

-خاله چرا اینجوری شد ؟چرا علی توی این وضعیت پشتم رو خالی کرد ؟خاله مگه نمیدونست اگه نباشه توی این مشکلات کم میارم

-گریه کن خاله .گریه کن سبک میشی .

-خاله تحمل ندارم خاله طاقت این بلا رو دیگه ندارم مگه من چقدر ظرفیت دارم مگه مامان چقدر طاقت داره که بدبختی بچه هاش رو ببینه

انگار خاله هیچ دلیلی برای حرفهام نداشت چون اون هم پا به پای من گریه میکرد .

کمی که آروم شدم از اتاق اومدم بیرون ودست وصورتم رو شستم .عموحسن میخواست فردا بره وبا خانواده حمید محمدی صحبت کنه ورضایتشون رو بگیره . تلفن های پشت سرهم مهسا هم منو بیچاره کرده بود وجواب دادن به تلفن های اون رو هم پریسا به عهده گرفته بود . توی این مدت هیچ خبری از علی نشده بود من احمقم هرروز به امید این که میاد پیشم روزمو تموم میکردم . عموحسن وخاله هر روز میرن خونه حمید محمدی وباهاشون صحبت میکنن .حال حمید کاملا خوب شده ودیگه دلیلی برای رضایت ندادن وجود نداره اون ها هم دارن ناز میکنن که عمو حسن با پول مشکلشون رو حل کرد وقرار بر این شد که امروز برن ورضایت بدن تا داداشم بیاد بیرون . دلم بدجور برای پیمان تنگ شده بود ومیخواستم یه کاری کنم که خوشحال بشه .زنگ زدم به مهساوبهش گفتم که امروز پیمان میخواد بیاد بیرون .اصلا نمیتونم حالش رو بگم از خوشحالی فقط گریه میکرد .ازش خواهش کردم امروز باهامون بیاد برای استقبال پیمان .اونم با خوشحالی قبول کرد اما فقط نگران مامان بود ازاون خجالت میکشید .اما خب مامان هم کم وبیش از این موضوع باخبر بود وباخواهش های من مخالفتی با اومدن پریسا نکرد هممون رفتیم دادگاه وپس رضایت دادن خانواده محمدی بیرون زندان منتظر شدیم تا پیمان بیاد بیرون . درزندان باز شد وپیمان اومد بیرون همش نه روز توی زندان بود اما به قدری رنگ پریده وزرد شده بود که دلم میخواست همونجا جونمو بهش بدم .با دیدن مامان خودش رو انداخت بغلش ومامان هم سروصورتش رو بوس میکرد .توی بغل مامان بود که چشمش به مهسا افتاد .احساس کردم چشمهاش خندیدن نگاهی بهم انداخت وگفت : عاشقتم مهتاب رفت نزدیک مهسا . -خیلی خوشحالم کردی که اومدی .دلم برات خیلی تنگ شده بود -منم همین طور . -ممنون که پام واستادی وتنهام نذاشتی . عمو حسن: بچه ها بیاید سوار شین وتوی راه صحبت میکنیم حالا . مهسا رو جلوی خونشون پیاده کردیم وخودمون هم اومدیم . سرکوچه پیمان علی رو دید وخواست بره طرفش که دستش رو گرفتم .برگشت وبا گیجی نگاهم کرد وگفت : چرانمیذاری برم پیشش

-برات توضیح میدم پیمان اما الان بیا بریم خونه .

-چرا این همه سرد هستین شما ؟چی شده ؟

-پیمان میگم بیا خونه بهت توضیح میدم

romangram.com | @romangram_com