#مهتاب_پارت_135
گفتم: خداکنه .
تا برسیم به اونجا توی دلم همش صلوات میفرستادم ونذزهای مختلف میکردم .جلوی بیمارستان که رسیدیم پاهام یاری نمیکرد که از ماشین پیاده شم علی برگشت سمت وگفت: پس چرا پیاده نمیشی ؟
-نمیتونم خیلی میترسم .
-اگه نمیتونی نیا .بشین من برم .
-نه نه میام .
با هر بدبختی بود از ماشین پیاده شدم .دست علی ومحکم گرفته بودم که نیفتم .علی رفت سمت ایستگاه پرستاری وگفت: ببخشید آقای حمید محمدی رو اینجا بستری کردند.
خانمه همون اسم وتوی کامپیوتر وارد کرد وگفت :بله توی لیست تصادفی ها هستند
علی : حالشون چطوره ؟
-خوب نیست توی کما هستند .
نشستم روی زمین علی گفت: کی بهوش میان
اون دیگه دست ما نیست .
احساس میکردم میخوام بالا بیارم یعنی چه بلایی سر پیمان میاد چیکار کنم من خدای من .به مامان چی بگم ؟چه جوری مهسا رو دلداری بدم خدایا داداشم سنی نداره خداجونم خودت نجاتش بده خدایا توروبه حسین ات قسم میدم خودت داداشم ونجات بده.
حسین که گفتم یاد محرم افتادم که یکی دوماه دیگه میومد .اگه داداشم آزاد بشه توی محرم یه هیئت شیرکاکائو وکیک میدم.میدونم کمه خداجون اما از من قبول کن فقط در همین حد میتونم بدم
علی کمکم کرد واز روی زمین بلندم کرد .توی حیات بیمارستان نشسته بودم وعلی رفته بود یه چیزی بگیره .اومد وکنارم نشست وگفت: بیا عزیزم بیا اینو بخور رنگ به روت نمونده
-علی من خیلی میترسم .علی اگه بمیره
romangram.com | @romangram_com