#مهتاب_پارت_131
-سلام مهتاب جون ببخشید خیلی دیر وقت زنگ زدم اما باور کنین داشتم از نگرانی میمردم
-حق میدم بهت عزیزم .اشکال نداره بیدار بودیم
-خب چی شد .
همه چی رو براش تعریف کردم فقط صدای اشکهاش بود که میومد .حرفهام که تموم شد گفتم: مهسا جون میخوای چیکار کنی ؟
-فردا برمیگردم تهران .
-یعنی ...
-من پیمان ودوست دارم مهتاب جون پای همه چی هم واستادم
لبخندی زدم وگفتم: پیمان گفت بهت بگم خیلی دلش برات تنگ شده
-خدافظ
تلفن وقطح کردم وبه علی نگاه کردم
وگفتم: دلم برای مهسا میسوزه .خیلی نگران شد
علی : من خیلی نگران این هام سنشون زیاد نیست میرسم کار درستی انجام ندن
-مثلا چی ؟
romangram.com | @romangram_com