#مهتاب_پارت_127
-پیمان تا الان خونه نیومده
-شاید پیش دوستاش
عصبی شدم وگفتم : میای یا نه
-باشه باشه تو عصبی نشو اومدم
تلفن وقطح کردم وبه مامان نگاه کردم که پریسا داشت بهش آب قند میداد .علی اومد خونه وبا دیدن حال وروز ما گفت: چرا بیخودی به دلتون بد راه میدید .ایشالله که هچی نشده
انگار مامان ممنتظر همین حرف بود تا بزنه زیر گریه .ساعت دوازده ونیم حال علی هم بد شده بود اما من وگرفته بود بغلش که فقط توی این اوضاع من بی هوش نشم .
تلفن که زنگ خورد هممون شیرجه بردیم سمت تلفن اما علی نذاشت وخودش صحبت کرد
-بله؟
...........
-بله همن جاست .
........
-از کجا
هممون نگاه هامون به علی بود که بفهمیم موضوع چیه واز کجا زنگ زدن .
علی که تلفن رو قطح کرد نگاهی بهمون انداخت وگفت: باید بریم کلانتری .
مامان زد روی صورتش وگفت: یا امام حسین .
romangram.com | @romangram_com