#مهتاب_پارت_124


-مامان میگفت :حالت خوب نبوده

-آره خیلی استرس دارم

-آخه خانمم چرا خودت اذیت میکنی هیچی نمیشه بخدا .

-دست خودم که نیست .من که بهش نمیگم استرس بیا من ونگران کن

-میتونی که بهش فکر نکنی

-این مثل اون استرس ها نیست نمیشه بهش فکر نکرد

-داری منم نگران میکنی ها مهتاب

حرفی نزدم واز پنجره بیرون ونگاه کردم .جلوی در خونه علی من رو پیاده کرد روبهش گفتم: تو نمیایی خونه

-نه خیلی خسته ام عزیزم .اجازه بدی میرم خونه استراحت کنم

-مواظب خودت باشیا .بذار حداقل خیالم از تو راحت باشه

-هستم خانمم نترس بیرون نمیرم .میرم که بخوابم

خم شد ودستم وبوس کرد شب بخیری بهش گفتم وازماشین پیاده شدم واومدم خونه .مامان روپشت چرخ خیاطی دیدم اما نگران

روی صندلی که کنار میز بود نشستم وگفتم : خوبی مامان

-ها ؟ تویی مادر ؟کی اومدی


romangram.com | @romangram_com