#مهسا_پارت_83

چشمام رو به چپ وراست چرخوندم،انگار انتظارداشتم اطرافم چیزی باشه که کمکم کنه...دستام یخ زده بود...آخه چی بهش بگم؟...با لکنت زبون گفتم:
-متوجه نشدم اومدین...ببخشید...همین...همینطوری...با خودم بودم...اخه...کی...با یه...یه تصویر...حرف میزنه...اش...اشتباه میکنید...
-اوممممم...سرت رو بالا بگیر وبه من نگاه کن ببین دوتا گوش مخملی روی سرمه؟
با شنیدن این حرف سریع سرم رو بالا گرفتم وبه گوشاش نگاه کردم...چیزی روی سرش نبود...نگام توی چشماش قفل شد...یکی از ابروهاش رو بالا برد:
-نکنه واقعا دنبال گوشهای مخملی میگردی؟!!!
-مخ...مخملی؟
نیما با خنده ای که سعی داشت پنهونش کنه با دست به کنار خودش اشاره کرد وگفت:
-بشین تا برات بگم...
-چی رو؟
-مگه واست سوال نبود که جریان ارث ومیراث چیه...بشین دیگه!
نیما چی رومی خواست برای خدمتکارش توضیح بده...انتظارداشتم بهم بگه آخه به توچه دختر...وکیل وصی خاندان سلحشوری؟...اما نیما بازهم مهربون شده بود...حالا بعد از گذشتن دوماه از مهمونی میتونستم تموم حالاتش رو حدس بزنم وبفهمم...اصلا چرا اینقد زود برگشته...نگاهی به عکس امیربهادر انداختم...لعنتی هنوز روی لباش پوزخند بود...حتما نیما رو پشت سرم دیده...مستاصل بودم...از یه طرف دوست داشتم جواب سوالم رو بدست بیارم ولی از طرف دیگه روم نمیشد کنارش بشینم....
-منتظرچی هستی؟بشین خاله ریزه...
دوباره گفت خاله ریزه؟...نیما دقیقا میدونست چطور منو عصبانی کنه...برای همین جلوش براق شدم:
-من اینجا راحت ترم...
-باشه هر طور راحتی...فقط می خوام حس کنجکاویت برطرف بشه...الان چندوقتی هست که میبینم با تصویر پدربزرگم حرف میزنی...اولش کمی تعجب کردم چون بغیر من کسی با تصویرامیر بهادر خان حرف نمیزنه...اینطور که معلومه تو هم متوجه شدی این عکس حالتهای خاصی داره...
نیما چی داشت میگفت؟...یعنی هر حرفی که با پدربزرگش میزدم اون شنیده بود؟...یعنی خاک برسرم کنن...شانس که ندارم،ولی گفت خودشم حرف میزنه...همینه دیگه...حرف زدن با امیرخان مسریه...ای بهادرمارموز...
-چرا چشماتو ریز کردی؟...باورش برات سخته که من فهمیدم؟

@romangram_com