#مهسا_پارت_82
***
دوماه از تابستون گذشته بود...نیما یه روز سرد بود و یه روز گرم وصمیمی میشد وهنوزهم با آنا در ارتباط بود...شاید در طول هفته سه چهاربار در حال اس دادن بودیم...در واقع میتونم بگم معتاد پیام دادن بهم شدیم...آلبوم"راز"که همون هیاهو بودهم بیرون اومد وکلی طرفدار پیدا کرد...من عاشق ترانه هاش شدم...یکی از موسیقی های بیکلام آلبومش رو گذاشتم...امروز سه شنبه اس...دلم بدجوری برای ستایش تنگ شده...هفته پیش کلی بازارگردی داشتیم...اونقد بهم خوش گذشت که تا چند روز لارژ و پر انرژی بودم...روی تخت دراز کشیدم...نیما از صبح نمایشگاه رفته وقراربود تا شب هم برنگرده...کار خاصی نداشتم انجام بدم...حوصله ام بدجوری سر رفته بود...صدای موسیقی توی سالن پیچید...پیانو به همراه ویولن،ترکیبی زیبا ساخته بود...وقتی فکر می کنم که نیما اینو ساخته کلی توی دلم ذوق میکردم...سمت آشپزخونه رفتم واز توی ظرف شیشه ای چند تا کیک فنجونی برداشتم...لبخندی روی لبم اومد...یخچال پرشده بود از انواع کیکهایی که بسفارش نیما آماده کرده بودم...کیک جز لاینفک عصرونش بود...بدون اونا اصلا عصرونه نمی خورد...راست میگن مردا بنده شکمشون هستن...این نیما هم که مستثنی نبود...همراه کیکها وقهوه ای که توی سینی کوچکی گذاشتم به سمت سالن برگشتم،روی مبل روبه روی تصویر امیربهادرخان نشستم...
-شرمنده امیرخان...شما نمی تونی بخوری...
کمی توی جام جابه جاشدم وفنجون داغ قهوه رو توی دستام گرفتم:
-میگم بهادر جووووووون...یه سوال اساسی توی ذهنم هست که از موقعی که اینجا استخدام شدم توی سرم رژه میره...بپرسم؟
امیربهادر اخم ریزی کرد ومنتظر بهم خیره شد،منم بی معطلی پرسیدم:
-ستایش دختر عموی نیماست،درسته؟...پس عمورضا بابای ستایش میشه برادر بابای نیما،درسته؟...عکس خانوادگیتونم که همه جای خونه هست؟...اما چرا بابای نیما اینقدر ثروتمنده واین عمارت رو داره درحالی که بابای ستایش رئیس شرکته...البته درسته که اونام وضع مالی خوبی دارن ولی قبول کن به پای این یکی سلحشوریا نمیرسن....اونوقت چرا؟؟؟...یعنی بابای نیما ارث ومیراث رو بالا کشیده؟....اگه اینطوره پس چرا رابطشون اینقد خوبه؟...
نگاهی به تصویر انداختم...امیر بهادر با غروری که از چشمای سیاهش فرو میریخت به پشت سرم نگاه میکرد منم بی توجه به حرفم ادامه دادم:
-ولی من به دو نتیجه رسیدم:1-بابای ستایش یعنی عمو رضا زیادی گل وبامعرفته واصلا براش ثروت مهم نیست...2-بابای نیما از پسربزرگ بودنش استفاده کرده و ارث رو خورده و یه آبم روش...از این دو حالت خارج نیست...جریانش چیه؟
فنجون قهوه رو سمت لبم بردم که متوجه دستی شدم که سمت کیکهای فنجونی میرفت ویکی روبه آرومی برمیداشت...همینطور که فنجون جلوی لبم بود شروع کردم به ردیابی دست مورد نظر...از مچ آنالیز کردم تا رسیدم به چشمایی که با شیطنت بهم خیره شده بود...اونقد تو شک تصویر روبه روم بودم که بی توجه کمی از قهوه ام رو خوردم...سری که بسمت میز کج شده بود لبخندی زد:
-با کی حرف میزدی؟
با شنیدن صدای نیما قهوه توی گلوم گیر گرد وبی وقفه شروع کردم به سرفه های خشکی که نفسم رو بند آورد...این از کجا اومـــــــــــــــــــــد؟... بخدا این پسر جنه...یه دفعه ای از کجا ظاهرشد؟...با ضربه ای که پشت کمرم می خورد نفس به قفسه سینم برگشت...صدای خنده نیما منو به خودم آورد...بهش نگاه کردم،کنارم نشسته بود،داغی دستش رو کمرم احساس کردم...سریع از جام بلند شدم وفنجون قهوه رو سرجاش گذاشتم،هول شدو وگفتم:
-وای نیما کی اومدی؟
با شنیدن صوت زیبایی که از کلامم بیرون زد دو دستی جلوی دهنم رو گرفتم...ای مهسا کفنت کنن با این حرف زدنت...مگه پسر خالته؟؟؟...نیمابا پوزخندی خم شد وفنجون قهوه رو برداشت وکمی از اونو خورد...با تعجب داشتم نگاش میکردم...جاااااان؟؟از قهوه من خورد؟...
-چند دقیقه ای هست اومدم...پشت سرت بودم متوجه نشدی...خیالتم راحت کنم،هرچی هم گفتی رو شنیدم...از کی با پدربزرگ من حرف میزنی؟
دیگه رسما آب شدم...بخدا اخرااااااااجم...من می دونم...نیما هنوز بهم نگاه میکرد...نمیدونستم باید چیکار کنم...تنها فکری که به سرم زد اینه که سرم رو بندازم پایین وسکوت کنم...
-سوال من جواب داشت...منتظرم توضیح بدی...
@romangram_com