#مهسا_پارت_80

بـی تـو خـموشم...با کـه بـجوشم...جـفت تـنم تو
خـسته وعـریان...پیش غـریبان...پـیرهــــنم تو
گـرمـی خـانه...شـور تـرانه...مـتن غـزل تو
شـعر و سـرودم...بـود و نبـودم...قند وعسل تو
نغـمه سـازم...مـحــرم رازم از روز ازل تو
….
نمی خواستم بدونه من دارم به صداش گوش میدم برای همین دوباره بیرون عمارت رفتم و در روبا شدت باز کردم تا متوجه اومدنم بشه... اروم سلام کردم...یه لحظه دست از زدن کشید و نگاهی بهم انداخت،چشماش حالت خاصی داشت...انگار پروژکتور تو سیاهی چشماش روشن کرده باشن... ولی سریع تغییر حالت داد و بدون هیچ حرفی دوباره اهنگشو زد،درواقع می تونستم بگم آهنگش رو عوض کرد... یعنی من میمیرم واسه این ادب وحجب حیای این بشر...حتی جواب سلامم رو هم نداد... خیال میکنه نفهمیدم داشت چی میزد...
وقتی وارد آشپزخونه شدم خشکم زد.همه چی سر جای خودش بود.یعنی چی؟چرا غذاها دست نخوردس؟یعنی مهمونی به هم خورده؟
دوباره به سالن برگشتم ...چند قدمیش ایستادم و گفتم:
-آقا نیما...
چشماشو باز کرد،نگاهی بهم انداخت و گفت:
-چی میخوای؟
-مهمونی تموم شد؟
-میبینی که بغیر من کسی اینجا نیست،پس حتما تموم شده...
-اما...اما غذاها همه دست نخوردس...
-دست نخوردس چون مهمونی اینجا نبود!
مات موندم.منظورش چی بود؟

@romangram_com