#مهسا_پارت_79
-واسه ناهار میان؟....چند نفرن؟
-اره...10نفر... قبل از اینکه بیان باید همه وسایل پذیرایی رو آماده کنی،لیست غذاهایی رو که باید آماده کنی بهت میدم؛حواست باشه، درضمن وقتی همه چیز اماده شد از خونه برو بیرون...مگه مرخصی نمی خواستی؟...شبم زودبرگرد...برو...
سرم رو پایین انداختم وبا چشمی که خودمم نشنیدم به سمت اشپزخونه رفتم...تمام کارهام رو انجام دادم...نیماهم از خونه بیرون زد وتا شب برنگشت...تا 10شب منتظرش شدم وقتی دیگه خبری ازش نشد منم برای استراحت وخواب به اتاقم رفتم...
***
هوا هنوز تاریک روشن بود..از روی تخت بلند شدم، باید خونه رو برای مهمونی اماده میکردم...لباس فرم هامو پوشیدم وموهامو بالای سرم بستم...در اتاق رو که باز کردم تکه کاغذی روی پام افتاد،خم شدم وبرش داشتم:
دست خط نیما بود،بازم لیست غذاهایی که باید درست میکردم رو نوشته بود...مخم سوت کشید...خورشت فسنجون و قورمه،باقلاپلو،ته چین،دو نوع شربت،همه اینا واسه یه ناهار فردا؟
تازه آخرشم تاکید کرده بود توی خونه نمونم...نمی خواست غریبه ای توجمعشون باشه...
به نوشته هاش پوزخند زدم...هه...غریبه؟...خیلی بی چشم ورویی نیما...هنوز دلم باهاش صاف نشده بود... بعد از اینهمه مدت که خوش خدمتی کردم واسه آقا، تازه نمیخواد جلوی چشم مهمونای عزیزش باشم.آخه من کجا برم؟
لباسامو با لباس بیرون عوض کردم و از خونه بیرون زدم.نفس عمیقی کشیدم و به سمت مقصد نامعلومی قدم برداشتم.واقعا نمیدونستم کجا برم.دلم نمیخواست ستایش از این موضوع باخبر بشه که نیما منو از خونه بخاطر دوستاش بیرون کرده،به همین خاطر سمت خونشون نرفتم.تقریبا اخرای تابستون بود و هوا گرم ...لباس فرم به اندازه کافی اذیتم میکرد حالا با این مانتو ضخیمم بیشتر اذیت میشدم.دستامو توی جیب مانتوم کردم و توی خیابون قدم میزدم.وقتی جلوی یه رستوران رسیدم تصمیم گرفتم وقتمو با ناهار بگذرونم.نمیدونستم الان با مهموناش اومده خونه یا نه.دلم میخواست عکس العمل نیمارو وقتی که میدید بازم خودم به تنهایی از پس کارش براومدم رو ببینم.
وارد رستوران کوچکی شدم...زیاد شلوغ نبود...صندلی روبروم رو دوتا دختر و پسر جوونی اشغال کرده بودن.چقدر شاد و خوشحالن...خدایا یعنی من به اندازه یه لبخند،یه روز شادی از این دنیا سهم ندارم؟سهم من از این زندگی فقط حسرت و تنهاییه؟وقتی به جای بخیه روی دستم نگاه کردم به حرفای خودم پوزخند زدم.من و چه به شادی؟؟؟
عصر حدود ساعت5بعد از دیدن دو بار فیلم سینما به خونه برگشتم.عجب روز بدی بود امروز....
در رو باز کردم.صدای پیانو میومد.نکنه هنوز نرفتن؟واااای....اگه نرفته باشن که نیماخان منو میکشه.آروم آروم جلو رفتم ،پشت ستون وسط سالن قایم شدم و سرکی کشیدم.هیچکس اونجا نبود. کمی بیشتر خم شدم...نیما رو دیدم که پشت پیانو نشسته وسر تا پا لباس سفید پوشیده...چقدر با احساس میزد...اما...آهنگش برام آشنا بود...نه امکان نداشت نیما اهنگ "تو" رو میزد...تو شوک بودم که شروع کرد به خوندن...محو صدای زیباش شدم:
همه کسم تو...هر ه*و*سم تو...هم نفســـــــــم تو
بال و پـرم تو...همسـفرم تو...بیـــــش و بسـم تو
گـرمی خـانه...شـور ترانـه...متـن غــــــزل تو
شـعر و سـرودم...بــود و نــبودم...قنـد وعسـل تو
نغمـه ی سـازم...مـحـرم رازم از روز ازل تو
@romangram_com