#مهسا_پارت_210

سرمو بلند کردم و با خجالت گفتم:
-معذرت میخوام...فکر نمیکردم بدونی اون آدم منم!
لبخندی زد و گفت:
اولش میخواستم بهت بگم اما بعد از این بازی خوشم اومد...اینطوری راحتتر میشد ازت اعتراف گرفت آنا خانوم...راستش اون شبی که گفتی کسی توی زندگیت هست اما از احساست مطمئن نیستی دیوونه شدم.با خودم گفتم نکنه واقعا مهسا دلش با کسیه!از حسادت داشتم می ترکیدم.خیلی سخته بفهمی عشقت میخواد قلبشو به کس دیگه ای بده...خیلی!
تو چشماش نگاه کردم...خندید... از توی جیب پیراهنش انگشتری بیرون آورد و گفت:
-راستش زنگ نزدم تا برامون صبحانه بیارن...یه بهونه میخواستم تا برم توی اتاق تا اینو برات بیارم...
با دیدن انگشتر تک نگین یاد اون شب افتادم...من این انگشتر رو میشناختم...خودم از زیر مبل بیرونش آوردم:
-این همون انگشتریه که...
-آره خودشه...ببخش اون شب سرت داد زدم ولی خب چون یادگاری بود فکر کردم گمش کردم...مال حاجیه خانومه...بابابزرگم قبل مرگش بهم داد...واسم خیلی عزیزه...حاجی بابا میخواست این انگشتر نسل به نسل بین خاندانش بچرخه...قبولش میکنی؟
با عشق دستم چپم رو به سمت نیما گرفتم...لبخندی از سر ذوق زد و انگشتر رو به آرومی توی انگشتم گذاشت...دستم رو بالا آورد و ب*و*سه ای روی انگشتر زد:
-دوست دارم مهسا...
-منم دوست دارم...
نیما بازم خم شد ولی اینبار ب*و*سه کوتاهی روی لبام گذاشت و سریع به عقب برگشت...
یاد طوبا خانوم افتادم...احساسی که الان داشتم مدیون اون بودم...عمارت رو از نظر گذروندم...چشمامو بستم و زیر لب گفتم:
-ممنونم امیر بهادر خان...ممنونم طوبا خانوم...ممنونم گلرخ...و ممنونم مامان و بابای خوبم...
-از کی تشکر میکنی؟
چشمامو باز کردم و گفتم:

@romangram_com