#مهسا_پارت_209
نگاهش روتوی صورتم گردوند وروی لبم نگه داشت:
-اون ب*و*سه...مهسا اگه نمی ب*و*سیدمت بخدا قسم دیوونه میشدم...طعم لبات روکه مزه کردم و تو هم همراهیم کردی از خود بی خود شدم...با یادآوری اینکه از فردا دوباره خدمتکارم میشدی ازت جداشدم...کار اشتباهی کردم ولی پشیمون نبودم...حرص بی ارادی خودم رو روزهای بعد سر تو درآوردم...میخواستم این احساس رو انکار کنم ولی بعضی از روزا کم می آوردم...تو لیاقتت فقط مهربونی بود وبس...از اینکه در مقابل رفتارای سرد وغیر قابل تحملم صبوری میکردی بیشتر ازت خوشم می اومد...مهسا هر روز بیشتر ازروزای قبل بهت وابسته میشدم...منی که توی عمارت لحظه ای نمی موندم حالا اگه در طول روزنمیدیدمت انگار چیزی توی وجودم گم میشد...اونروز که دستت روبریدی دنیای من سیاه شد ...بجای انگشتت قلب منو پاره کردی...وقتی با اون وضعیتت تو بهترین لحظه دنیا بر گشتی ومنو بازم کنار یلدا تنها نذاشتی دلم واست پر کشید...اره مهسا قلب نیما برای تو میزنه...من احساسمو گاهی اوقات سرکوب میکردم اما با هر جریانی که توی عمارت می افتاد و حضورت در کنارم بود، تمام رشته هام پنبه میشد...هر روز چیز تازه ای از تو میفهمیدم ومنو نسبت به تو مشتاق میکرد...تمام این تازگیها کم کم باعث توجه من به این حس شد ...حسی که سعی داشتم ازش فرارکنم ...عشق...با یاد آوری تک تک خاطراتمون میبینم که ردپای تو پررنگتر از هر وقتی تو زندگیمه...آره مهسا تو خود نیمایی...نیما ومهسا یه روح توی دو بدنن...مسمویت من...حرفای عاشقونت و نیما گفتنت...ب*و*سه ای که روی لبام نشوندی...استقبال گرمت از خانوادم...حال خرابم وقتی بعد از دعوا به عمارت برگشتم...حمایتت...دل نگرونیات...شب مهمونی کریسمس...همه وهمه برای من مرحله ای بودن تا توی عشقت غرق بشم...اما نیما امروز و فردا زیاد میکرد...من دوست داشتم ولی نمی دونستم چطور ابرازش کنم...منو نبین که الان انقد راحت باهات حرف میزنم...تو این چهار روز که برای من یه قرن گذشته،داغون شدم...پشیمون بودم چرا زودتر بهت از احساسم نگفتم...هر حرفی که الان میشنوی من روزی هزاربار جلوی آینه تمرین کرده بودم...
نیما بازم بهم نزدیک تر شد...با شنیدن تک تک حرفاش اشک توی چشمام جمع شد...ضربان قلبم اونقدر بالا رفته بود که کنترلی روش نداشتم...دستش به آرومی به سمت صورتم اومد...با پشت انگشت اشارش گونه ام رو لمس کرد...با بسته شدن چشمام قطره اشکم سرازیر شد...نیم صورتش رو نزدیک صورتم آورد...برخورد نفسهاش به بینیم باعث شد چشمامو باز کنم...سیاهی چشماش توی نگاهم میلرزید...
-نیما عاشقته وعاشقت میمونه...نیما دیگه اون نیمای قبلی نیست...من خیلی عوض شدم مهسا...روال زندگی من با اومدن تو تغییر کرد...بگو...همون حرفایی که اونروز برای شایان میزدی برای منم بزن...بخدا قسم که اونشب دیوانه شدم...تو سهم بودی و من سهمم رو با کسی تقسیم نمیکنم...نیما هیچوقت از حق مسلمش کوتاه نمیاد...مهسا برام از دوست داشتن بگو...از احساست...بذار آروم بشم...بذار یقین کنم که تو فقط برای منی...
نمیدونم چقدر تو چشمای هم زل زدیم...ولی بعد از شنیدن اعتراف نیما انگار منم سبکتر شدم...حالا که اعتراف کرده بود منم میخواستم دوباره اعتراف کنم:
-مهسا عاشقته وعاشقت میمونه...نمیتونم بخوبی تو از احساسم بگم که از کجا متولد شد و تا کجا رشد کرد...فقط اینو میتونم بگم که دیوونه وار دوستت دارم...
نیما با شنیدن این حرفم سکوت کرد...نه لبخند و نه عکس العملی...به لبهاش نگاه کردم...منتظر بودم حرفی بزنه...با خم شدن صورتش به سمت صورتم منظورشو فهمیدم...منم بهش نیاز داشتم...دوست داشتنمون توی کلمات نمیگنجید...عشق رو باید تو ب*و*سه هامون نشون میدادیم...دلم بیقرارش بود...چشمامو دوباره بستم...با برخورد لبای نرمش روی لبام بهش نزدیکتر شدم...نیما دستش رو از زیر شالم میون موهام برد و سرم رو به طرف خودش کشوند...منم دستامو روی بازوهاش گذاشتم و محکم فشار دادم...طعم لبای نیما مزه عشق میداد...یاد حرف یکی از دوستام افتادم وقتی ازش پرسیدم عشق چه مزیه واونم گفت:"مزش مث نسکافه میمونه اولش شیرینه ولی آخرش طعم تلخی داره...با این همه بازم برات لذت بخشه..."....من عاشق این مزه شدم...لبهای نیما برای من حکم همون نسکافه رو میداد...
با جدا شدن لبهای نیما از روی لبهام سرم رو پایین انداختم...صدای نیما روشنیدم:
-منو بخشیدی؟
-از صمیم قلبم...ولی...
نیما با دستاش بازوهامو نوازش کرد:
-ولی چی؟
-نیما من...من...در سطح تو نیستم...خانوادت...
نیما نذاشت ادامه بدم...سرم روبالا گرفت ودستشو روی لبم کشید:
-هیششششش...برام مهم نبود ونیست دیگران بهم بگن تو کی هستی واز کجا اومدی...برداشت اونا از تو برای من ارزشی نداره...همینکه من تورو بشناسم واسه تموم دنیا کافیه...همونطور که برای خانواده عموم عزیز هستی برای خانواده منم عزیزی...پدر ومادرم برای عشق ارزش زیادی قائلن...اونا عشق مارو درک میکنن...اینا رو میگم که بهت بفهمونم از طرف خانواده من مشکلی بر سر ازدواجمون نیست...البته اگه تو بخوای با من ازدواج کنی!
لبخندی زدم و سرمو پایین انداختم.صدای شیطون نیما با حرفایی که زد باعث شد کلی خجالت بکشم:
-که رئیست یه آدم بداخلاقه آره؟!تو اصلا اذیتش نمیکنی بلکه اونه که کرم داره!!!
@romangram_com