#مهسا_پارت_203
عجباااا...شیطونه میگه همین الان پاشم برم عمارت تک تک موهاشو با موچین از توی سرش بکنم...
-اونوقت چرا یه دفعه ای به این تصمیم مهم رسیدی؟!
چند لحظه بعد پیامش به دستم رسید:
-مهسا میخوام ببینمت!!!
چند بار پیام رو خوندم...مهسا؟...شاید اشتباه نوشته؟...با انگشتهایی که یخ کرده بودن نوشتم:
-مهسا؟!
-مهسا من میدونم تو آنایی...از اولم میدونستم...میخوام بهت زنگ بزنم...گوشی رو بردار...
پیام رو خوندم...با بهت به گوشی توی دستم نگاه کردم...ویبره میرفت...از اولم میدونست من آنام؟...این یه دروغه بزرگه...حتما هنوز خوابم...آره من خواب بودم...گوشی رو که هنوز میلرزید روی تخت گذاشتم وچند بار خودم رو نشگون گرفتم...به اتاق نگاه کردم...نه بیدار بودم...ویبره گوشی قطع شد...تمام پیام هایی که بهم میدادیم رو به یاد آوردم...مغزم نمیکشید...باور اینکه نیما همه چیز رو میدونسته باعث شد تموم بدنم یخ بزنه...پتو رو روی خودم کشیدم...احساس میکردم فشارم افتاده...انگار منتظر بودم نیما از توی گوشی بیرون بیاد و دعوام کنه...مچم رو بدجور گرفته طوری که نمیتونستم بفهمم از کجا این سیلی ناگهانی رو خوردم...گوشیم دوباره شروع کرد به لرزیدن...اسم نیما خاموش روشن میشد...با اومدن ستایش به داخل اتاق موبایل رو رد تماس دادم...زیر پتو آروم گوشی رو از حالت ویبره خارج کردم وسایلنتش کردم...ستایش لباسی از توی کمد درآورد واز اتاق بیرون رفت...پیامی که روی گوشیم اومده بود روباز کردم:
-مهسا جواب بده باید باهات حرف بزنم...
با لرزشی که توی دستم بود روی دکمه اتصال زدم...صدای شاد نیما رو پشت خط شنیدم:
-سلام خانومی...
جواب ندادم...
-مهسا نمیخوای حرف بزنی؟
-....
-باشه من حرف میزنم...از اینکه بهم فرصت دادی ممنونم...میخواستم صداتو بشنوم ولی بازم صبر میکنم...
چشمام به اشک نشسته بود...نیما میخواست صدامو بشنوه...لبهام بهم قفل شده بودن...
-.....
@romangram_com