#مهسا_پارت_190
-آره خوبم..شایان من...من یعنی راستش...
-میخوای از حال نیما باخبر شی؟!
آهی کشیدم و گفتم:
-خوبه؟!
شایان چند لحظه ای سکوت کرد بعد گفت:
-حال جسمیش از من و تو خیلی بهتره اما حال روحیش داغونه!راستش من شب تولدش بعد از اینکه تو رو به خونه رسوندم دوباره برگشتم پیشش،میخواستم همه واقعیتو بهش بگم باید میفهمید چه غلطی کرده...واسه دعوا رفتم....به شایان تهمت زده بود اما وقتی حال پریشونشو دیدم نتونستم حرفی بزنم که بیشتر از این داغون شه!
اشکی که بی اراده روی گونه م نشسته بود پاک کردم و گفتم:
-مراقبش باش شایان...خواهش میکنم تنهاش نذار!
آهی کشید و گفت:
-دلتنگی تو داره دیوونش میکنه اما این دیوونگی واسش خوبه...اون باید ازت دور باشه تا قدر تو رو بهتر بدونه!
با شنیدن صدای ستایش که داشت اسممو صدا میزد فوری با شایان خداحافظی کردم اما ته دلم از شنیدن حال و روز نیما آشوب بود.
شایان همیشه میگفت زمانی باید نیما رو ببینی که آمادگی بخشیدنش رو داشته باشی...اینکه نیما میخواد باهات حرف بزنه درسته ولی تو هم باید آمادگی حرف زدن باهاش رو داشته باشی...راست میگفت من هنوز نتونسته بودم ببخشمش...از بلاتکلیفی خودم حالم به هم میخورد....هندزفری رو به گوشی ستایش وصل کردم...دنبال آهنگی گشتم تا رسیدم به ترانه ای که درست وصف حال من بود:
"صدام کن این دم آخر،آخه فردا دیگه دیره
آخه فردا دیگه نیستم،کسی جامو نمیگیره"
اشکم سرازیر شد....صدام کن نیما...یه کاری انجام بده...تو رو خدا نذار اینطوری تموم بشه...
"خداحافظ که دلگیرم،سراغت رو نه نمیگیرم
ببین گفتم خداحافظ، یه کاری کن دارم میرم
@romangram_com