#مهسا_پارت_189
شایان-اینه دوست داشتنت روانی؟...بهش گفتم...گفتم که تو دوسش داری...باور نمیکرد...میخواست انکارش کنه...بهش گفتم اعتراف کن...حرف دلتو بزن...بخاطر تو نفهم که حاضر نبودی از احساساتت بهش بگی...نیما کسی که الان روی زمین انداختیش یه خدمتکاره..
شایان بسمتم چرخید:
-آره مهسا تو یه خدمتکاری...تو حق نداری کسی رو دوست داشته باشی...شایان برای اولین بار تو زندگیش اشتباه کرد...تو راست گفتی من نیما رو نمیشناسم...این کسی که اسمشو مرد گذاشته از صدتا نامرد بدتره...آره مهسا یه خدمتکار حق نداره نفس بکشه چه برسه به اینکه عاشق بشه...من دارم تازه به حرفات میرسم...منو ببخش...منی که 8ساله اصرارمیکنم نیما رومیشناسم اینبار مقابل تو که فقط چندماه باهاش زندگی کردی کم اوردم...
با نگاه داغونش منم داغون شدم...چی فکر میکردیم چی شد؟...عجب اعترافی؟...عجب صحنه رمانتیکی؟...تو بهترین روز دنیا این اعتراف وحشتناکترین اعتراف دنیا ثبت میشه...چشمه گرم چشمام سر ریز شد...نفسم بند اومد...شایان به سمت نیما که با چشمای گرد شده بهش نگاه میکرد برگشت:
-آره نیما من این دختر رو دوست دارم...روح و تن پاکش...عشقی که توی قلبش داره رو با تمام وجودم برای خودم میخوام...ای کاش زودتر از هرکسی تو این دنیا من اونو میدیدم...مهسا میگفت تو جایگاه و مقام بالایی داری...این که شکی توش نیست ولی نیما امشب از چشمام افتادی...مهسا با همین خدمتکار بودنش که تو اینطور با غیض گفتی از تموم جایگاه های عالی دنیا برتر و بالاتره...حیفه...مهسا برای تو حیفه نیما...این دختر لیاقت میخواد که من به اشتباه فکر میکردم تو لیاقتشو داری...
سکوت بین هر سه مون سالن عمارت رو دربرگرفت...چشمای نیما هنوز به دهن شایان دوخته شده بود...دیگه عصبانی نیست...تیری از درد بین دستم پیچید...سرم بیشتر گیج میرفت و چشمام برای لحظه ای سیاه شد...شایان با دیدن وضعیتم به سمتم دوید و سرم رو روی پاهاش گذشت:
-مهسا آروم باش...الان از اینجا میبرمت...میتونی بلند شی؟
چشمم به نیما افتاد...فقط نگام میکرد...با اینکه با حرفاش داغونم کرده بود ولی هنوز دوست داشتم به جای شایان اون جلو بیاد...من دستای حمایت گر نیما و چشمای مهربونشو میخواستم...من نیما رو دوست داشتم...ولی اون فقط با بهت نگام میکرد...چشمامو به سمت شایان گرفتم...اونم با گوشه چشم به نیما نگاه میکرد...اونم منتظر یه عکس العمل بود...با دردی که دوباره به دستم افتاد چشمامو روی هم گذاشتم...شایان بی معطلی یه دستش رو روی کمر و دست دیگشو دور بازوی دست سالمم گرفت و درجا بلندم کرد...درد امونم رو بریده بود...شایان با احتیاط آرنج دستم رو تو دستاش گرفت وگفت:
-نمیخواد مانتو بپوشی...این پایین شال داری بندازم رو سرت؟
با سر به سمت در وروردی اشاره کردم...شایان منو همراه خودش کشوند...نمی خواستم برگردم ونیما رو ببینم...دلم چرکین شده بود...اگه واقعا منو دوست داشت باید کاری میکرد ولی اون...با سیاه شدن چشمام احساس کردم قلبمم سیاه شد...یعنی من باید قلبمو با تموم احساساتش توی همین عمارت جامیذاشتم؟...ازروز اولم میدونستم نیما متعلق به من نیست...حتما دارم خواب میبینم...آره اینا همش یه خوابه... فردا صبح که از خواب پا میشم میبینم توی تختمم و باید خودمو واسه تولد نیما آماده کنم...به شایان نگاهی انداختم...خون بینی و کنار لبش خشک شده بود...اخمای ریزی به ابروش انداخت وصورتشو به سمتم چرخوند...پشیمونی رو تو چشماش دیدم...اشکی که نگاهمو تار کرده بود رو با پلک زدن از توی چشمام بیرون ریختم...صدای آه شایان جیگرمو سوزوند...ایا این حق ما بود؟... من بجای اینکه بعد از اعترافم به نیما بفهمم که اونم منو دوست داشته باید سر از پا نمیشناختم اما حالا با کمری خم شده از درد جواب حرفای عاشقانشو حمل میکنم...حرفایی که بجای طعم شیرینش مث چاقو قلبمو تیکه تیکه کرده بود...حاضر بودم الان باغرور شکسته ،نیما روبدست آورده باشم تا اینکه با غرور بدون نیما با قلبی پاره شده از این عمارت بیرون برم...
شایان شالی رو که من عصر روی میز جا گذاشته بودم برداشت و روی سرم کشید...در بزرگ قهوه ای رنگ رو باز کرد وهر دومون به دلی شکسته از عمارت بیرون رفتیم...نه من ونه شایان با بیرون رفتن از در بزرگ عمارت نفهمیدیم نیما چه کرد!!!...
***
به گچ سبز رنگ دستم نگاه کردم...بیرون از پنجره دونه های برف پشت سرهم وبی وقفه پایین می اومدن...کل حیاط سفید پوش بود...سرم رو بلند کردم وبه آدم برفی کوچکی که ستایش به کمک عمو رضا ساخته بود نگاه کردم...اشک همدم تمام این روزام از چونه ام جداشد و بر روی گچ دستم افتاد...امروز میخوام با خودم روراست باشم واونم اینکه دلم برای عمارت ونیما پر پر میزد...تمام اتفاقات بعد از تولد نیما رو مرورکردم...شایان منو بیمارستان رسوند...درست حدس زده بودم آرنج دستم در رفته بود...از درد جاانداختنش نمیگم که روح رو از تنم بیرون برد...از ببخشیدهای پشت سر هم شایان و دل نگرونیش نسبت به خودم هم نمیگم... اما من از برخورد ستایش وخانوادش میگم...وای که ستایش چقدر عصبانی شد وقتی با اون وضعیت به خونه اومدم...خود خوریش درمقابل خانوادش تا اونا چیزی نفهمن واینکه اگه شایان جلوش رو نگرفته بود همون شب به عمارت برمیگشت و یه دعوای حسابی با نیما میکرد...از ستایش خواستم به مادر وپدرش چیزی نگه اونم در عوضش ازم خواست همه چیز رو براش توضیح بدم...گفتم... از اول ورودم به عمارت...احساساتم...عشقی که به نیما داشتم...شب اعتراف با شایان...همه چیز رو براش تعریف کنم...صدای جیغهای ستایش سوهان روحم شد...فحش بارون کردن نیما تمامی نداشت...دروغ...من به خانواده ستایش دروغ گفتم که از روی راه پله ها افتادم...شب که شایان ما رو ترک کرد ازیادم نمیره...روش نمیشد تو چشمام نگاه کنه...خجالت میکشید...کنار لبش کبود شده بود...بهم گفت همه چیز رو درست میکنه...وقتی رفت ستایش ول کنم نبود...گفت کاری میکنه که نیما روزی هزار بار از بدنیا اومدنش پشیمون بشه...اونشب و نه حتی شبای بعد من نتونستم پلک روی هم بذارم...دو روز از اومدنم گذشت که نیما به بهانه سر زدن به عمو رضا به خونشون اومد...ستایش نذاشت ببینمش...دلم بیقرارش بود...بهانه ندیدنش رو ستایش سردرد من گذاشت...تو اتاقم بودم و ضربان قلبم با لمس حضورش بالا میرفت...دوست داشتم در اتاق رو باز کنم وبه دیدنش برم...تو چشماش نگاه کنم وبگم چرا؟؟...اگه واقعابه من علاقه داشتی چرا اجازه ندادی من برات توضیح بدم؟؟...با رفتن نیما ستایش از ملاقاتشون چیزی نگفت...از میون حرفای خاله زهرا متوجه شدم نیما حالش اصلا خوب نبود و انگار به گرفتاری بزرگی برخورده...شایان مدام با من در تماس بود البته با گوشی ستایش چون من اون خطم رو خاموش کرده بودم...دیروز عصر رو بیاد آوردم...عمورضا نگران وارد خونه شد...میگفت نیما یه چیزیش شده؟...انگار مریضه...با حرفای عمو رضا دل بیتابم پر آشوب شد...تموم دردامو فراموش کردم...ذهنم پر شد از نگرانی برای نیما...میخواستم از خونه فرارکنم و خودمو به عمارت برسونم ولی وجودم بین عقل و احساس گیر کرده بود...تصمیم گرفتم به شایان زنگ بزنم.گوشی ستایش رو کش رفتم و فوری شمارش رو گرفتم:
-بله؟
-الو....شایان،منم مهسا
متعجب گفت:
-مهسا تویی؟چی شده؟حالت خوبه؟!
@romangram_com