#مهسا_پارت_171
با تعریف جک بامزه شایان که به زبون شمالی تعریف میکرد رسما پوکیدم....با نشستن دستای شایان روی دستام متعجب بهش خیره شدم...چشماش مثه چشمای نیما برق میزد:
-میدونستی خیلی ناز می خندی؟
دستم رو یواش از زیر دستاش بیرون کشیدم که نیما با اخم ریزی وارد آشپرخونه شد...سریع بلند شدم وایستادم...شایان هم که انگار کمی هل شده بود شروع کرد به چرت وپرت گفتن...نیما یه چشمش به من بود و یه چشمش به شایان...با اینکه کار بدی انجام نداده بودیم ولی اونقد ضایع سعی میکردیم بحث رو عوض کنیم که نیما شک کرد...نمی خواستم سوپرایز جشن تولدش خراب بشه...با تماس به موقع گوشی نیما و خارج شدنش از آشپزخونه شایان نفسشو با نشستن روی صندلی بیرون داد وگفت:
-ووی...نزدیک بودااااا...چقد مخفی کاری سخته...مهسا یه نگاه بنداز تو چشمام ببین چیزی رو لو نداده باشن...
خندم گرفته بود...نیما رو چی فرض کرده بودیم...آخه اوشکول ادمی با ضریب هوشی 30هم میفهمید که داریم گولش میزنیم...دلم نیومد روز خوشمون رو خراب کنم برای همین گفتم:
-نه چیزی مشخص نیست...فکر نکنم فهمیده باشن...
-آخییییشش...یارو تو رمان مینویسه چشمام با دیدنش پروژکتورشد...گفتم شاید چشمای من دیگه حتما شدن فانوس دریایی تو شب طوفان زده دریا....اوووه عجب شاعرانه شد...
خندیدم:
-شما رمانم می خونید؟
-بههههه...چی فکر میکنی با خودت...مگه فقط دخترا رمان میخونن...واسه خودم رمان خونیم بیا وببین...
نیما دوباره به آشپزخونه برگشت...بدون اینکه بذاره واسش عصرونه بیارم با تحکم به شایان گفت میخواد استراحت کنه و بهتره اون از عمارت بره...بیچاره شایان رو دم در ورودی عمارت مخاطب قرارداد و گفت:
-وقتایی که من اینجا نیستم دوست ندارم بیای اینجا...
با دیدن چشمای غمگین شایان از دست نیما عصبانی شدم...اگه بدونه شایان براش چه تولدی گرفته بازم اینطور باهاش حرف میزد؟...شایان چیزی نگفت و با گفتن "حتما هرطورتو راحتی" سرش رو پایین انداخت واز عمارت بیرون زد...
مجله رو بستم وسرم روتوی دستام گرفتم...ساعت 8شبه...نیما از صبح بیرون رفته وبرنگشته بود...امروز ضبط داشتن...حتما کارش طول کشیده...بعد از اون دعوا هنوز کمی لنگ میزد ولی کبودی صورتش بهتر شده بود...
از جام بلندشدم...حالا که نیما واسه شامم نمیاد بهتره برم تلویزیون نگاه کنم...سالن بخاطر خاموش بودن چراغها تاریک بود...فقط یکی از لوسترها رو روشن کردم وروی مبل نشستم...به تصویر مات امیر بهادرلبخندی زدم وگفتم:
-حوصله توهم سر رفته نه؟...پووففففف...چیکار کنیم امیرخان؟...این عمارت هم با این بزرگیش ولی یه وسیله تفریحی توش نیست،ادم سرش رو باهاش گرم کنه...
با کنترل، تلویزیون رو روشن کردم...یعنی این جعبه جادویی به چه دردمیخوره...هیچی نداشت...مجبور شدم شبکه آشپزی نگاه کنم...اخرای آشپزی بود و باید غذارو نشون میداد که صدای نیما رو توی تاریکی سالن شنیدم...اونقد ترسیدم که بی اختیارجیغ کشیدم...دنبال صداش گشتم ولی توی تاریکی چیزی مشخص نبود...دوباره صداشو شنیدم:
@romangram_com