#مهسا_پارت_170
-مهسا کجا میری؟
-میرم تا راحت لباستو عوض کنید...
-بنظرت من با این وضع به تنهایی میتونم لباسمو عوض کنم؟
مستاصل وار بهش نگاه کردم...آخه بشر تو دوبار توی چشمام نگاه کنی و یه قدم بهم نزدیک بشی من پس می افتم حالا بیام لباساتو عوض کنم که رسما سوختم...کمی این پا اون پا کردم تا شاید نظرش عوض بشه ولی اون خیلی راحت دستش رو به سمت دکمه های بسته پیراهنش برد و یکی یکی بازشون کرد...با دیدن سینه لختش یاد اونروزی افتادم که توی دستشویی افتاده بود...اونروز اونقدربا دیدن حالش وحشت کرده بودم که اصلا لخت بودنش به چشمام نیومد ولی الان فرق میکرد...بدنم داغ شد...می خواست لباس رو از روی شونه اش پایین بیاره که صدای نالش بلند شد...به سرعت به سمتش رفتم و پیراهن رو آروم از دستش پایین کشیدم...خم شدم تا تیشرتی که روی تختش گذاشته بودم رو بردارم که صدای شیطون نیما کنار گوشم ضربان قلبمو بالاتر بود:
-فقط تیشرت رو تنم کن...احتیاج نیست زحمت شلوارمو هم بکشی...یه کاریش میکنم...
به دستم که شلوار قرمزی توش بود نگاه کردم...از خجالت سریع شلوارو با پیراهن عوض کردم و با هزار مکافات تنش کردم...روی شونه و قفسه سینه اش هم کبود بود...
-آقا نمیخواد بگید چی شده؟...تمام بدنتون کبوده وقرمزه...
نیما کمربند شلوارشو بزحمت باز کرد...آب دهنم رو قورت دادم...ای بترکی خب اول جواب منو بده بعد شلوارتو دربیار...لبمو به دندون گرفتم وکمی عقب رفتم...اول خواستم برم سمت چپ بعد یادم افتاد که در اتاق سمت راسته...پیشونیمو خاروندم و درجا از اتاق بیرون زدم...
باید واسش مسکن بیارم...یه لیوان اب رو به همراه یه بسته قرص،ماده ضدعفونی و کمی پنبه و چسب زخم توی سینی کوچکی گذاشتم...دوبار در زدم...با اجازه ای که صادر شد داخل رفتم...روی تخت دراز کشیده بود...سینی رو روی میزعسلی گذاشتم...لباسای کثیفش رو برداشتم تا به خشک شویی ببرم...دستگیره در توی دستم بود که شروع به حرف زدن کرد:
-با یه نفر دعوام شد...
برگشتم وبهش خیره شد...اونم بهم نگاه میکرد...منتظر بودم که ادامه بده:
-پشت چراغ قرمز بودم که یارو مدام بوق میزد...چراغ که سبز شد از لجش دیر حرکت کردم...مرتیکه بیشعور بی فرهنگ...دنبالم افتاد...چندبار خواست ازم جلو بیفته نذاشتم...مطمئن بودم میخواد یه کاری بکنه...از قیافش شر میبارید...توی پیچ خیابون بالاخره ازم جلو زد ومحکم ترمز کرد...دونفر بودن...پیاده شدم و باهاشون دعوای لفظی کردم...اونم که منتظر...دوتاییشون بهم حمله کردن...این شد که من الان با این وضع برگشتم عمارت...شام کی حاضر میشه؟...فقط بهم سوپ نده...حالم خوبه...
با شنیدن تک تک حرفاش از تعجب شاخ درآوردم...عجب آدمایی پیدا میشه هااا...دستتون بشکنه الهی که بچه مردمو آش ولاش کردین...انشالله همش پشت چراغ قرمز گیر بیفتین یا نه اصلا جریمه های کلون گیرتون بیاد...با گفتن چشمی از اتاق خارج شدم...بیچاره هفته دیگه تولدشه...حتما جای کبودی های روی صورتش تا اون موقع نمیرن...هر چی فحش دم دستم بود بار اون تا مرد چلغوز کردم...
با کمک شایان وچند تا از دوستای مشترک خودشو نیما وستایش خانوم همه چیز رو آماده کردیم...کیک وسایل پذیرایی رو سفارش داده بودیم...من به همراه ستایش به بازار رفتم و واسش کادو گرفتم...ساعتی نقره ای رنگ و با صفحه سفید...با تصورش روی مچ دست نیما بی صبرانه منتظر تولدش شدم...
فردا روز جشن بود...
توی آشپزخونه روی صندلی نشسته بودم و مجله میخوندم...نیما از دیروز عصر که منو با شایان تو عمارت تنها دیده نه باهام حرف زده ونه حتی غذا خورده...نمی دونم چش شده بود...بیچاره شایان اومده بود که بگه همه چیز اماده اس وقراره اونروز نیما رو بهانه دیدن یکی از دوستای قدیمیشون از عمارت دور کنه...اتفاقای دیروز عصر توی ذهنم صف کشیدن...منو شایان توی آشپزخونه نشسته بودیم وعصرونه میخوردیم...اونقد گفتیم وخندیدیم که نفهمیدیم نیما کی وارد عمارت شده...
-اینو بیخیال بذار این جک رو برات تعریف کنم....
@romangram_com