#مهسا_پارت_129

-اول قول بده؟
-قول میدم...
-اوکی پس شب بخیر
-شب تو هم بخیر...
با خاموش شدن آباژور،اتاق تاریک شد ومنم با لبخند به خواب رفتم...
***
بی اختیار از زبونم در رفت:
-اما تو نردبون رو نمیشناسی
دستمو محکم روی دهنم گذاشتم.عجب حرفی زدم.پریسا اول متعجب نگام کرد اما بعد کم کم لبهاش به خنده باز شد.قهقهه ش تمام اتاقو پر کرده بود.اونقدر خندید که اشک از چشماش دراومد.میون خنده گفت:
-وای...وای خدا...دلم درد...گرفت...تو چقدر...باحالی...اگه نیما بفهمه...
با ترس گفتم:
-تو رو خدا بهش چیزی نگید،من همینجوری هم ازش حساب میبرم...
در حالیکه هنوزم میخندید بلند شد و گفت:
-پس اگه میخوای بهش چیزی نگم...بگیر بخواب...بابا خودش واسه صبحانه کله پاچه میگیره...
وقتی بیرون رفت روی تخت دراز کشیدم و به سقف اتاق چشم دوختم.چه زود مهر این خانواده به دلم نشسته بود.مخصوصا پریسا که برعکس برادرش که توروزای اول کارم اخمو وبداخلاق بود اون خیلی خوش صحبت و مهربونه...البته نیما هم پشت چهره سنگیش پنهان شده وگرنه هیچی توی دلش نیست اینو که دیگه نمیتونستم انکار کنم...
کش و قوسی به بدنم دادم و از روی تخت بلند شدم.ساعت9.5صبح بود....وای چقدر خوابیدم؟....ولی انصافا این خواب حالمو جا آورد... آبی به سر و صورتم زدم و به آشپزخونه رفتم.درسته که اونا ملاحظه منو میکردن اما دلیل نمیشد که منم کارامو درست انجام ندم.خونه در سکوت مطلق بود...تصمیم گرفتم برای ناهار قیمه درست کنم...وسایل موردنیازمو آماده کردم...میخواستم شعله گاز رو روشن کنم اما هر کاری میکردم روشن نمیشد...ای بابا اینکه دیشب خوب بود...دیگه داشتم عصبانی میشدم که با صدای نیما از جا پریدم:
-شیر اصلی بسته س!...مامانم عادت داره فلکه اصلی رو میبنده...

@romangram_com