#مهسا_پارت_128

ستایش وخانوادش شب نموندن وبعد از قول وقرارهایی برای تجدید دیدار با همدیگه ازهم جدا شدن...قراربود آخر هفته جشن کوچکی توی عمارت گرفته بشه...گرچه رسم ما نبود ولی میخواستن شب کریسمس رو با هم بگذرونن...
شب پریسا مجبورم کرد توی اتاقش بخوابم...هردومون روی تخت دونفره زرشکی رنگش دراز کشیدیم...پریسا به سقف اتاق خیره شد وگفت:
-هیچوقت دوست نداشتم تنهایی توی اتاق بخوابم...دلم یه خواهر میخواست که شبها بشینیم باهم حرف بزنیم...کلی راز داشته باشیم...شیطنت کنیم و از بودن در کنار هم خوشحال باشیم...نمیگم نیما برادر خوبی نیست...اتفاقا توی هر شرایطی کنارم بوده و من دیوونه وار دوسش دارم ولی خب یه خواهرکوچیکتر یا بزرگتر داشته باشی فرق میکنه...دوست داری از خانوادت بهم بگی؟
به پهلو خوابیدم تا بتونم چهرشو ببینم...صورتش رو برگردوند وگفت:
-احساس میکنم هنوز بغض نبودنشون توی گلوته...این اشکایی که ذره ذره میریزی برای آروم کردن دلت کافی نیست...بذار من خواهرت باشم...بهم بگو چی رو دلت سنگینی میکنه؟
پریسا آدم شناس خوبی بود...ستایش بهم گفته روانشناسی میخونه...چقد خوبه آدم دو تا گوش مفت داشته باشه و حرفای ته مونده دلشو بهش بگه... همینطور که چشمه اشکام دوباره میجوشید گفتم:
-اره حرف تو دلم زیاد دارم...کسی نبود که براش تعریف کنم...که سبک بشم از تموم دردی که 6ساله روی دلم نشسته و هر روزم سنگین تر میشه...دلم نمی اومد ستایش رو با حرفام ناراحت کنم...هیچوقت از توی دلم خبر نداشت فقط حرف چشامو می خوند...مث یه دوست...بهم گفتن روانشناسی می خونی...آره؟
-اوهوم...بگو حرفاتو مهسا...نذار این بغضها بعدا واست بیماری بشه...پیشگیری بهتر از درمانه...بغضتو همین جا پیش من بشکن...
-از کجا بگم پریسا که گفتنی هام زیاده... نمیدونی چقدر سخته نبودن پدر...نبودن آب حیات خونت...تکیه گاه لحظه لحظه زندگیت...وچقدر سختتر به فاصله دو ماه مادرت،شاه قلبت..آرامش خونه...نسیم مهربون روحت رو از دست بدی...نمیدونی وقتی محرم رازتو، درمون درداتو،جون و دلتو به خاک بسپاری یعنی چی؟...من با دستای خودم خوشبختی و آرامشمو به خاک دادم،بابام برام یه دوست بود...وقتی بودن همه چی داشتم،شخصیت،غرور،آرامش اما...اما وقتی رفتن کمرم شکست...نابود شدم.الان هیچی ندارم جز یه قلب شکسته،غروری که خیلی وقته خرد شده.من هیچی ندارم پریسا...هیچی...
نفهمیدم خودمو کی تو بغلش انداختم. هیچوقت اینطوری خودمو خالی نکرده بودم.با این که این تمام ماجرای زندگیم نبود اما بازم این اشکها،این نوازشهای محبت آمیز پریسا قلبمو تسکین میداد.نمیدونم چقدر تو حال خودم بودم که پریسا گفت:
-آروم باش مهسا...خوبه گریه کن...مسکن تو فقط گریه هاته...تموم احساستو باهاشون بریز بیرون...اطرافتو ببین...پدرومادرت تنهات نذاشتن...اونا به کمک خانواده عمو رضا و ما دوباره برات تکیه گاه شدن...دستای پدر من و عمورضا رو مثه پدر خودت بدون...میدونم هیچ کس نمیتونه جای اونا رو واست بگیره ولی اجازه بده ما این تلاشو بکنیم...بذار ما خانوادت باشیم...
از آغوشش بیرون اومدم و گفتم:
-ممنونم پریسا...تو دختر خیلی خوبی هستی...حالا متوجه شدم وقتی گفتی ای کاش خواهر داشتی...ببخشید اگه ناراحتت کردم.الان خیلی بهترم...
اخمی کرد وگفت:
-تو که هنوز هیچی نگفتی؟...امشب باید کلی باهام بحرفی...یالا بریز بیرون اطلاعات شخصیتو...
خندیدم و صاف توی جام نشستم:
-واسه امشب کافیه...من اونقدر بی چشمو رو نیستم دیگه...تازه امروز اومدین...بگیر بخواب که وقت واسه حرف زدن زیاد هست...

@romangram_com