#مهسا_پارت_126

-خدایشش راستشو بگو تاحالا چندبار دیدی این بشر بخنده؟...انگشت شمارن نه؟
نیما با گفتن "پریسا میزنمت هاااا "دوباره باعث خنده همه شد...فضای شادشون رو دوست داشتم...انگار جزیی از خانوادشون بودم...اصلا منو به چشم یه خدمتکار نمیدیدن...با چشمکی که ستایش بهم زد فهمیدم آمارمو کف دست خانواده سلحشور گذاشته...مهم نبود بدونن من کسی رو ندارم و تنها زندگی میکنم...همینکه بهم احترام میذاشتن ومثه یکی از اعضای خانوادشون باهام رفتار میکردن برام یه دنیا ارزش داشت...
پریسا نگاه مهربونی بهم انداخت و گفت:
-فکر میکنم همسن و سال باشیم.اسم منو که میدونی،چند باری پشت تلفن صداتو شنیدم...امیدوارم بتونیم تواین مدت دوستای خوبی برای هم باشیم.
-افتخار بزرگیه واسم دوست ماهی مثه شما داشته باشم...
اخمی کرد وگفت:
-شما چیه؟به من بگو پریسا...من از این القاب خانوم و آقا و شما شما کردنا بدم میاد...ریلکس باش..من از ستایش شیطونترم...از الان گفته باشم...میشیم سه تفنگ دار...مگه نه ستایش؟
ستایش نشگونی از بازوم گرفت وگفت:
-سه کله پوک بیشتر بهمون میخوره...
منو پریسا هم زمان توی سرش زدیم و خندیدیم...نگاهم به نیما افتاد...چشماش روی من زوم شده بود...لبخندم روی لبام خشکید...کسی حواسش به ما نیست...چشمای سیاهش سردرگم بودن...چه اتفاقی برات افتاده پسر که اینطور نگاهت دلمو میسوزونه...نمی خواستم کسی متوجه نگاهمون بشه...سرم رو به طرف ستایش گرفتم ومشغول حرف زدن شدیم...گرچه همه حواسم پیش نیما بود ولی خوشبختانه کسی متوجه نشد البته من فکر میکردم کسی متوجه نشد چون پریسا یه لحظه به من وچند دقیقه به نیما نگاهی می انداخت...انگار دنبال یه جواب واسه سوالش میگرده...سوالی که نه من ونه نیما حاضر به پاسخ دادنش نبودیم...
وقتی همگی برای تعویض لباس به اتاقاشون رفتن منم به کمک ستایش وخاله زهرا میز ناهار رو چیدم...خورشت قیمه،مرغ شکم پر و لازانیا درست کرده بودم...سر میز ناهار که به اصرار مادر نیما منم نشسته بودم از هردری حرف میزدن...از کار گرفته تا تفریحاتشون...همه خوشحال بودن و از کنارهم بودن لذت میبردن...صدای خنده هاشون منو یاد خانوادم انداخت..شوخی های بابا وغرغرکردن مامان پای سفره که میگفت خدا قهرش میگیره آدم با دهن پر سر سفره حرف بزنه...چهره مهربون مامانم دلم رو بدرد آورد... روزای خوشی با هم داشتیم...تا اونا بودن خنده هیچوقت از من دور نشده بود اما بعد از اینکه هردو رو از دست دادم زندگیم نابود شد...اما حالا درکنار این خانواده...نمیدونستم باید چطور از خدا تشکر کنم...اگه تو اون پارک خانواده ستایش رو نمیدیدم شاید الان خندیدن رو هم از یاد میبردم..
بعد از ناهارم همگی توی سالن جمع شدن و شروع به بحث و گفتگوکردن...درواقع جمع زنونه مردونه شد... قهوه رو همراه کیک فنجونی های مورد علاقه نیما بینشون تعارف کردم و سرجای قبلیم بین ستایش و پریسا نشستم...مارال خانوم مادر نیما روکرد بهم وگفت:
-آشپزیت حرف نداشت مهساجون...اول فکر کردم نیما غذا از بیرون سفارش داده ولی ستایش گفت خودت درست کردی...دستت دردنکنه
-نوش جونتون...بله خانوم این از وظایفمه...
مارال-حتما مادرت خیلی به فکر خونه داریت بوده آره؟
با یادآوری دوباره مادرم انگار به قلبم چنگ زدن...بغض تو گلوم نشست.سرمو پایین گرفتم و آروم جواب دادم:
-بله...خیلی واسش مهم بود...

@romangram_com