#مهسا_پارت_125
قربونت برم خدا...خودش کم بود خانوادش رو هم اضافه کردی؟؟؟فقط کاشکی جلوی اینا خاله ریزه صدام نکنه که دیگه میفتم روی زبونشون...
تو این هوای سرد مطمئن بودم یه قهوه داغ حسابی حالشون رو جا میآورد...بعد از تعارف فنجونهای قهوه خواستم جمعشونو ترک کنم که مادرش گفت:
-کجا دخترم؟بشین همینجا...میخوام بیشتر باهات آشنا بشم...پریسا بهم گفته بود نیما خدمتکارشو باز عوض کرده ولی نگفت که یه دختر جوونه...
با ترس روی مبل نشستم و سرمو پایین انداختم...حرفش دوپهلو بود یعنی چون دختر جوونیم نباید خدمتکار میشدم...شایدم...نه ...امکان نداره چنین فکری کرده باشه...به نیما نگاهی انداختم...خودش رو با گوشیش مشغول کرده بود...یه چیزی بگو نیما وگرنه گوشی رو تو سرت خرد میکنم....وقتی دیدم از نیما آبی گرم نمیشه به صورت ستایش مظلومانه نگاهی انداختم... پدر و مادرش هر دو بهم نگاه میکردن....با شنیدن صداش به خودم اومدم:
-چند سالته عزیزم؟
-بیست و دو سال خانوم
-جدی؟اما خیلی کم سن و سال میزنی...
لبخندی زدم و گفتم:
-لابد خوب موندم...شماروکه دیدم فکر کردم از منم جوونترید...
با این حرفم همه خندیدن... پدر نیما رو به همسرش کرد وگفت:
-بفرما خانوم...دیدی گفتم شما هنوز جوونید...اوووه کو تا شما زنا پا به سن بذارین...
صدای اعتراض خانوما و خنده های بلند مردا بلند شد...حتی نیما هم میخندید...
پدرش دوباره گفت:
پریسا بپر از نیما یه عکس بگیر...شکار لحظه هاست...خانومی پسرت داره میخنده...یادش بخیر...خیلی زمان گذشته هاااا
صدای نیما بلند شد:
-بـــــــــــــابـــــــــــاااااا
پریسا که چشمایی همرنگ مادرش داشت کنار من روی مبل نشست وگفت:
@romangram_com