#مهسا_پارت_102
-تو...نمی ترسیدی با من...زیر یک سقف زندگی کنی؟!
لبخندی زدم و صادقانه جواب دادم:
-چرا...میترسیدم،اتفاقا از اینجا بیشتر از جاهای دیگه میترسیدم!
متعجب پرسید:
-چرا اونوقت؟
-خب...خب جاهای دیگه ای که کار میکردم به صورت نیمه وقت بود یا خانواده های شلوغ و پر رفت و آمدی بودن اما اینجا فقط من بودم وشما...درسته که ستایش شما رو کاملا تایید کرده بود اما خب...زمانه با من کاری کرده بود که نمیتونستم به کسی صد در صد اطمینان کنم.اینکه شما زیاد توی خونه نبودید و یا گاهی برای کنسرت به شهرای دیگه میرفتید خیالمو راحت تر میکرد!
نیما شیطون نگام کرد:
-حالا چی؟هنوزم ازم میترسی؟!
چه جوابی باید میدادم؟میگفتم"حالا از چشمام بیشتر بهت اعتماد دارم؟اونقدر که حتی اگه یه شبی مثه امشب در کنارم باشی با اطمینان کامل در کنارت میمونم بدون اینکه از چیزی بترسم"
چیزی نگفتم و به چشماش خیره شدم.نیما هم چند لحظه نگاه کرد،بعد لبخندی زد و گفت:
-ساعت سه صبحه خانوم کوچولو...اجازه میدی بخوابیم؟!
خجالت زده گفتم:
-وای تو رو خدا ببخشید...شما رو هم از خواب بی خواب کردم!
نیما-اخمی به خودش داد و گفت:
-بگیر بخواب بچه!!!
از روی تخت بلند شد و به سمت در رفت وادامه داد:
-خوابای قشنگ ببینی خاله ریزه!!!
@romangram_com